X
تبلیغات
پیکوفایل

پاسخ به شبهات

پاسخ به شبهات دینی واعتقادی دانشجویان وفرهنگیان


 پاسخ به شبهات دینی واعتقادی دانشجویان وفرهنگیان 

قال الامام رضا (ع )کلمه لا اله الا اللهحصنی فمن دخل حصنی. امن من عذابی بشرطها و شروطها وانامنشروطها.

پاسخ به شبهات اعتقادی

شبهات مهدویت

شبهات قرآنی

متفرقه

 ۱-آیا توسل به اولیاء خداوند و واسطه قراردادن آنان برای دعا و طلب حاجت شرک است و با قرآن منافات دارد؟

۲-فلسفه پدیدار شدن فرقه های مختلف در بین مسلمانان و عوامل آن چیست؟

۳-پرسش:آیا پیامبر(ص)برای اثبات عصمت اهل بیت به آیه تطهیراستدلال کرده است؟

۴-پرسش :از دیدگاه قرآن و روایات، گزینش امام انتخابی است یا انتصابی؟

۵-پرسش : چراشیعیان حضرت علی(ع)را افضل از دیگر صحابه میدانند؟

۶-چرا نام ائمه علیهم السلام مستقیماً در قرآن نیامده است ؟

۷-آیا عصمت امامان ـ علیهم‎السلام ـ را از قرآن می‎توان اثبات کرد؟

۸-مذهب شیعه در چه عصرى پدید آمده است؟

۹-شیعیان بر اساس چه دلایلى، امامان خود را معصوم مى دانند؟

۱۰-پرسش :آیا قرآن و روایات به تعداد امامان اشاره ای دارند؟

۱۱-سؤال: حدیث « دوازده خلیفه» در کتابهاى اهل سنت چگونه نقل شده است؟

۱۲-اگر دین مانع پیشرفت نیست، چرا اکثرکشورهای اسلامی عقب مانده‏اند؟

۱۳-آیا روایت «علی ولیکم بعدی» با سند معتبر در منابع اهل سنت نقل شده

۱۴-پرسش:از علماى اهل سنت چه کسانى حدیث منزلت را نقل کرده اند؟

۱۵-علماى اهل سنت چه احادیثى از زبان پیامبر(صلى الله علیه وآله) مبنى بر اینکه «هدایت امت به دست على(علیه

۱۶-پرسش : چرا شیعیان حضرت علی(ع) را زاهدتر از خلیفه دوم میدانند؟

۱۷-آیة اکمال دین چگونه می‌تواند ارتباط با اثبات ولایت و امامت ?

۱۸-پرسش :در باره‌ی حدیث غدیر، و لفظ (مولی)،

۱۹-سوال: چرا آیه «تطهیر»، در ادامه آیات قبل که مربوط به زنان پیامبر می‏باشد، قرار گرفته است؟

۲۰- مفهوم آیه 255 سوره بقره(لا اکراه فی الدین....) را روشن بفرمائید؟

۱۹- گناهانی که بخشیده نمی شوند کدامند؟

۲۰-علت صلح و سازش امام حسن(ع) با معاویه چه بود؟

۲۱- چرا شیعه حاجتش را از غیر خدا می خواهد؟

۲۲- علت توسل به ائمه اطهار(ع).?

۲۳- آیا حاجت گرفتن ما از غیر خدا منافات با آیه(ایاک نعبد و ایاک نسعین) ندارد؟

۲۴-پرسش : می خواستم بدانم که آیا توسل کردن از نظر شما شرک است؟چنانچه پاسختان مثبت یا منفی است ،دوست دار

۲۵- آیا شفاعت خواستن با مبانی توحید سازگار است؟

 

 ۱-امام زمان (عج)، در دوره‌ی غیبت کجا و چگونه زندگی می‌کنند؟ آیا مانند دیگران همسر و فرزند دارند و یا .

۲-شبهه :تعارض خاتمیت با امامت و مهدویت.

۳-شبهه :هیچ دلیل عقلی بر وجود امام زمان نداریم.

۴-شبهه :اگر مهدی به عنوان امام دوازدهم شیعیان بوده و موجود و زنده است و قادر بر انجام هر کاری از سوی خ

۵-چرا امام زمان ظهور نمی کند ؟

۶- شبهه :در مورد مدت حکومت حضرت مهدی (عج) وارد شده که: «لن یمضی مهدیُّ الامّه الّا قبل القیامه باربعین

۷-شبهه :در روایات ذکر شده است که هنگام ظهور امام زمان(عج)،‌جنگ و خونریزی و فساد فراوان روی می‌دهد، و ا

۸-شبهه :چه اشکالاتی به انجمن حجتیه وارد است که مورد قبول و تایید بسیاری از بزرگان نیستند

۹-آیا در یاران امام زمان (عج) زن هم می باشد؟

۱۰- شبهه :ظهور امام زمان(عج) برابر است با رکود علم و تکنولوژی.

۱۱- امامی که غایب است و مردم به آن دسترسی ندارند تا مشکلات خودشان را با او در میان بگذارند چگونه میتواند

۱۲-شبهه :ادعای این که 4 نفر از سوی مهدی امام دوازدهم شیعیان، ‌نیابت داشته‎اند، هیچ گونه مدرکی ندارد و ع

۱۳-شبهه :ما هیچ نقشی در ظهور نداریم و کاری از ما ساخته نیست.

۱۴-شبهه :ظهور همان قیامت است بنابراین پس از ظهور امام زمان(عج) زندگی نیست.

۱۵-شبهه :ظهور امام زمان(عج) برابر است با رکود علم و تکنولوژی.

۱۶- شبهه :ملاقات با امام زمان (عج) در خواب امکان پذیر نیست پس تلاش نباید کرد.

۱۷-امام زمان ـ عج الله تعالی فرجه الشریف ـ در چه زمانی غایب شد؟

 

۲۰-آیا ظهور امام زمان (عج) بستگی به تعداد یاران ایشان دارد یا به شرایط و اوضاع حاکم بر زمان؟

 

فرهنگی ،اجتماعی

 ۱-برسی آیت الاحکام مقارن حد سرقت

گلچین احادیث چهارده معصوم ع

۱-گلچین حدیث امام حسن عسکری ع

 

 

 

 

 

 ۳۰- پرسش :لطفا خداوند را با چند دلیل اثبات کنید؟        ۳۱-عاقبت کار کفار و ملحدینی که مخترع بودن                 ۳۲-پرسش :چرا امام باید معصوم باشد؟

۳۴-امام چگونه دین را از تحریف حفظ می کند         ۳۵-رسش :توحید یعنی چه؟ مراتب آن کدامند؟ و چه عواملی باعث گرایش به شرک می‎شوند؟

۴۰-برای اینکه مردم خالق خود را بشناسند آیا راه دیگری جز ارسال پیامبران وجود نداشته است ؟

۴۱-پرسش :چگونه می‎توان خداوند تبارک و تعالی را بهتر شناخت و نیز ذاتش چگونه می‎باشد؟ 

۴۲-پرسش :می‎خواهم آیاتی که برای اثبات وجود خداوند و یگانگی او در قرآن آمده بفرمایید.

۴۳--پرسش :بهترین شیوه‌ها و بیانات را برای اثبات وجود خداوند برای افراد در کلیة سطوح علمی و سنی بیان کنید  ؟

۴۴-جمع بین نمازها برخلاف سنت پیامبر است؟         ۴۵-چرا على (ع) وصیت کرد قبرش پنهان بماند؟ 

۴۶-  بوسیدن ضریح ائمه و خواندن نماز زیارت در حرم امامان‏   ۴۷-  نظریه‏ى علماى اهل سنت درباره‏ى تبرّک، مس منبر و قبر پیامبر و صالحان

 ۵۱- دلایل مؤمن بودن ابوطالب‏ ع    ۵۲-گفتن حى على خیر العمل در اذان 
  
 
فرهنگی ،اجتماعی متفرقه اخبار وگذارش روز گلچین احادیث چهارده معصوم ع

 

۱-برسی آیت الاحکام مقارن حد سرقت

 

 

۱-گلچین حدیث امام حسن عسکری ع








 



دانلود تقویم شمسی بسیار زیبا


Persian Calendar نام تقویم شمسی برای اندروید با امکانات فراوان می باشد. این نرم افزار علاوه بر تقویم شمسی شامل تقویم میلادی و قمری نیز می باشد. این نرم افزار دارای رابط کاربری بسیار زیبایی میباشد و هر وقت وارد محیط نرم افزار می شوید نرم افزار تاریخ همان روز را به شما نشان می دهد. از جمله قابلیت های کلیدی نرم افزار می توان به درج مناسبت های تاریخی ، افزودن یادداشت برای یاد آوری قرار ملاقات و یا سالگرد ازدواج و تولد ، آلارم ، اوقات شرعی و … می باشد.

این نرم افزار یکی از بهترین نرم افزارهای تقویم برای آندروید می باشد و قابلیت نصب روی اندروید ۲٫۲ و بالاتر را داراست .

دانلود

محل تجمع ارواح مومنین و کفار


در روایات متعددی نقل شده است که ارواح مومنین به وادی السلام نجف که بهشت دنیاست و ارواح کفار و مشرکین به وادی برهوت در یمن که جهنم دنیاست منتقل می شود.
گروه فرهنگی مشرق- در منابع روائی شیعی، در روایات متعددی، اشاره‌ای به جمع شدن ارواح مردگان در مکان خاصی شده که از این مکانها، گاهی به صراحت وادی السلام و وادی برهوت عنوان شده و گاهی صراحتی به این دو عنوان نشده بلکه به طوری توصیف شده که تطبیق کامل با آنچه در روایات تصریح شده آمده است، دارد.

یعنی قرائنی در روایت وجود دارد که می رساند آنچه را امام ـ علیه السلام ـ در حال توصیف آن هستند، همان وادی السلام یا وادی برهوت است. در هیچ یک از روایات کلمه«نجف» نیامده ولی ظاهرا به کمک قرائنی که در خود روایت وجود دارد، نجف فعلی برای وادی السلام فهمیده می شود مضافا اینکه قبرستان آن شهر الان نیز به وادی السلام معروف است اما در مورد وادی برهوت در روایات متعددی تصریح به(یمن) شده است.
روایتی درباره‌ی وادی السلام
 
مردی به حضرت صادق ـ علیه السلام ـ گفت: برادری دارم که در بغداد زندگی می کند می ترسم در همان شهر بمیرد. حضرت فرمودند: غمی به خود راه مده از اینکه، چه کسی کجا می ‌میرد هرگاه مؤمنی در شرق و یا غرب عالم بمیرد خداوند روح او را به وادی السلام منتقل می‌کند آن مرد سؤال کرد: وادی السلام کجاست؟ حضرت فرمود: پشت کوفه بیابانی است معروف به وادی السلام ارواح مؤمنین دسته دسته اطراف و گرداگرد هم می نشینند، و با هم سخن می گویند.(1)
در روایتی دیگر، داستان سخن گفتن حضرت علی ـ علیه السلام ـ با اموات در وادی‌السلام از زبان حبه العری نقل شده که حضرت مدت زیادی را شروع به سخن گفتن با آنها کردند. و در پایان از جمع شدن ارواح آنها خبر داده و فردمودند که هر مؤمنی که از دنیا می رود به روح او گفته می شود: به ارواح دیگر مؤمنان در وادی السلام ملحق شو او نیز به جمع آنها می پیوندد، و این وادی السلام قطعه‌ای از بهشت برین است.(2)

روایتی درباره وادی برهوت

رسول خدا ـ صلی الله علیه وآله ـ فرمود: بهترین آبهای روی زمین آب زمزم، بدترین آبها، آب برهوت است که در بیابان حضر موت واقع شده و ارواح کفار با بدن‌های‌های مثالی خود به آنجا منتقل می‌شوند.(3)

روایتی دیگر:
امام صادق ـ علیه السلام ـ فرموده است: که پشت «یمن» بیابانی است که به آن وادی حضر موت می‌گویند در این بیابان از جانداران به جز مارهای سیاه و جغد، موجود زنده دیگری یافت نمی‌شود، سپس فرمود: در این بیابان چاهی است که به آن «بلهوت» می‌گویند: این بیابان محل سکونت ارواح مشرکین است و آنها به آن چاه رفت و آمد می‌کنند و از آب آن چاه که مانند چرک و خون است می‌آشامند.(4)

برهوت در لسان مجمع‌البحرین

برهوت: بیابانی است در حضرموت و در آن چاهی است که از آن گازهای متعفن و بدبو فوران می‌کند. مشهور است که ارواح کفار در آن بیابان اجتماع می‌کنند و از شدت ناراحتی فریاد می‌زنند و در تب و تابند.(5)

نتیجه گیری:
با توجه به روایات مذکور و روایاتی که ذکر آنها به دلیل طولانی بودن در حوصله این نوشتار نبود، آشکار می‌گردد که وادی‌السلام در نجف و وادی برهوت در یمن سند روایی داشته و صحیح می‌باشند. ان‌شاء الله ما از آن دسته افرادی باشیم که بعد از مرگ به وادی‌السلام منتقل شویم و از نعمتهای فراوانی که در آنجا مهیاست بهره‌مند می‌گردیم.

*******************************
منابع

1) کافی، ج 3، ص 243، حدیث 2. 
2) کافی، ج 3، ص 243، حدیث 1.
3) کافی، ج 3، ص 246، حدیث 5.
4) دبحارالانوار، ج 17، ص 393، حدیث 4.
5) مجمع البحرین، ج 6، ص 342، به نقل از کتاب انسان و عالم برزخ ص 83.
منبع: عقیق

مولوی مستبصر (شیعه شده)جهانگیر حشمتی

مولوی مستبصر (شیعه شده)جهانگیر حشمتی

مولوی مستبصر  جهانگیر حشمتی

سرگذشت‌نامه ره‌یافتگان به مکتب اهل بیت(ع)

     «شماره ۳»

      مولوی مستبصر

      جهانگیر حشمتی

       تحقیق، آماده‌سازی و چاپ:

 مرکز فرهنگی امیرالمؤمنین ابوتراب

(تکثیر و انتشار بدون تغییر محتوا و با درج نام منبع بلامانع است)

سال ۱۳۵۳ در روستای دسک از توابع بخش بِنت شهرستان نیکشهر در خانواده ‌ای سنی به دنیا آمدم. همه‌ی اجدادم از لحاظ مذهبی، اهل­سنت و حنفی بوده­اند و بنده نیز در همین فضا بزرگ شدم.

دوره­ی ابتدایی را در روستایمان پشت سر گذرانده و برای تحصیل در مقطع راهنمایی، به مدرسه‌ی راهنمایی رازیِ دهان رفتم. سپس وارد دبیرستان شهید رجایی شهر بنت شدم و بعد از ‌یک سال تحصیل، به خاطر علاقه‌ی زیادم به رشته‌های فنی، از دبیرستان، انصراف داده و در آموزشگاه فنی و حرفه‌ای شماره­ی دو، واقع در میدان خاتم الانبیاء زاهدان ثبت نام کردم. شش ماه بعد که موفق به اخذ گواهی نامه در رشته­ی برق صنعتی شدم به زادگاهم برگشتم.

سال ۱۳۷۶ برای اولین بار در برنامه ی جماعت تبلیغی شرکت کردم. مدت برنامه سه روز بود اما تحت تاثیر فضای جماعت تبلیغی در گروه دیگری ثبت نام کرده و این بار چهل روز به ایرانشهر رفتم.

در آن­جا با یک مولوی به نام حافظ محمدشریف آشنا شدم. صحبت­های مولوی درباره­ی فضلیت علم، تقوی و اهمیت دروس دینی بود و تشویقمان می­کرد برای تحصیل علوم دینی، به حوزه‌ی علمیه برویم. در اثر همین جلسات تصمیم گرفتم به حوزه­ی علمیه بروم.

با شروع سال تحصیلی ۱۳۷۷ مرحله‌ی جدیدی از زندگی‌ام در حوزه‌ی علمیه آغاز شد. برای تحصیلات مقدماتی، در حوزه‌ی علمیه‌ی بحرالعلوم دِهان که نزدیک‌ترین حوزه به روستایمان بود اسم نویسی و خیلی زود درس­های جدید را شروع کردم. هفته­ها و ماه­ها می­گذشت و به سرعت سال اول تحصیل با همه­ی تلخی­ها و شیرینی­هایش تمام گردید و سال دوم مقدمات شروع شد. روزی در کتابخانه‌ی حوزه‌ی علمیه‌ به طور اتفاقی کتابی را دیدم که مطالعه‌ی بخش‌هایی از آن، ذهن کنجکاوم را سخت به خود مشغول کرد.

هیچ­وقت آن لحظه را فراموش نمی­کنم. کتاب جالبی که پیدا کرده بودم. “من لا‌یحضره الفقیه” نوشته‌ی مرحوم شیخ صدوق; بود. از نام نویسنده‌­اش فهمیدم متعلق به شیعیان است.

اول نگاهی اجمالی به فهرست مطالبش انداختم. بعد چند حدیث از جاهای مختلف کتاب را مطالعه کردم. به احادیث وضو که رسیدم مطلبی توجه­ام را به خودش جلب کرد. امامان شیعه گفته بودند رسول خدا(ص) به جای شستن پاها روی آن را مسح می­کرده­اند. کتاب را بسته و سراغ قرآن رفتم. با دقت و تامل آیه‌ی وضو را خواندم. از تعجب مبهوت شده بودم. دیدم اگر هیچ کاری به روایات هم نداشته باشیم، و بخواهیم فقط بر اساس ظاهر قرآن قضاوت کنیم باز هم تکلیفمان روشن است و طبق دستور قرآن باید به جای شستن، روی پاها را مسح کنیم.

این­جا بود که برایم، شبهه‌ی مهمی مطرح شد. سرگردان و حیران مانده بودم که وضوی شیعیان به شکل وضوی پیغمبر(ص) است ‌یا وضوی اهل سنت؟

مجبور شدم سراغ استادم بروم. گفتم: « ببخشید استاد! قرآن درباره­ی وضو می‌فرماید: و امسحوا برؤوسکم و ارجلکم الی الکعبین. طبق این آیه به نظر می‌رسد تکلیف ما در وضو مسح پا باشد. نه شستن آن.»

گفت: «به چه دلیل این حرف را می­زنید؟»

گفتم: «به دلیل این­که ارجلکم عطف به رؤوسکم است و خداوند در این ­جا فرموده: شما مسلمانان باید مسح کنید بر سرهایتان و پاهایتان تا برجستگی روی پا.»

استادم نگاه ساده‌ای به من انداخت و جواب داد: «بله در ظاهر و بدون در نظر گرفتنِ اعراب کلمات، ارجلکم عطف به رؤوسِکم است. ولی اگر دقت کنیم می‌فهمیم این نظریه درست نیست. در ضمن شما نباید کتاب غیر درسی مطالعه کنید. سواد شما کم است. آخرش گم­راه می‌شوی.»

و بدین ترتیب استادم نتوانست پاسخ مناسبی بدهد و از مطالعه‌ی کتاب‌های غیر درسی منعم کرد.

اما این سوال و شبهه­ی مهم، هم­چنان ذهنم را مشغول خودش کرده بود. بعد از مدتی، از استادم مولوی عبدالحمید کدخدایی پرسیدم: «از میان مذاهب اهل سنت کدام‌یک به سنت پیامبر(ص) نزدیک‌تر است؟»

پس از لحظه‌ای فکر کردن پاسخ داد: «مذهب امام احمد بن حنبل.»

گفتم: «اگر مذهب حنبلی به سنت پیامبر(ص) نزدیک­تر  است، چرا شما حنبلی نیستید؟»

طبق معمول مولوی سکوت کرد و پاسخ سوالی به این روشنی را نداد! .

روزها می­گذشت و من سوالاتم بی پاسخ مانده بود. یک روز که کتاب‌های اهل سنت را می­خواندم، دیدم عبدالله بن عباس پسر عموی پیامبر(ص) و صحابی بزرگ در چند روایت وضوی پیامبر گرامی۹ را مطابق وضوی شیعیان بیان کرده است و در این روایات مسح پاها آمده است نه شستن آن‌ها. در یکی از روایات به صراحت وارد شده بود: الوضوء غسلتان و مسحتان،[۱] بر اساس این روایت وظیفه­ی مسلمان مسح پاهاست نه شستن آن یا طبق روایتی در صحیح بخاری « صحابه مشغول مسح کردن پاهای خود بودند که پیامبر به آنان رسید و فرمود: ویل للاعقاب من النار.»[۲] بنابراین بخاری هم نقل کرده است که صحابه پاها را مسح می­کردند.

روزی استادم مولوی اکبر کدخدایی که شخص میانه­رو و محققی بود، خطر جریانی را به من گوشزد کرد که دردی بود از دردهای بی درمان ما!
گفت: «جهانگیر؛ من این ملاها را می‌شناسم. به خاطر سوالات زیادی که از دلایل احکام می­پرسی، روزی به تو برچسب خواهند زد.»

همان­طور هم شد که می­گفت. در مناطق سنی‌نشین همین که یک نفر، درباره‌ی حرفی که مولوی زده، دلیل بخواهد مثلا بپرسد به چه دلیل ابوحنیفه یا شافعی چنین فتوایی داده­اند، سریع می‌گویند: «حتما شما سلفی شده­ای که از دلیل فتوا سوال می‌کنی! .» حالا چرا سلفی؟ چون بیش­تر، سلفی‌ها دلیل فتاوا را می­پرسند. حنفی‌ها خود را مقلد ابوحنیفه می‌دانند و می‌گویند: «کسی که مقلد است نباید دلیل بخواهد.» به همین خاطر مدتی نگذشت که به سلفی بودن متهم شدم.

یادم هست روزی ‌یکی از هم­کلاسی‌هایم به نام الیاس ملازهی به‌یک ملا گفت:« “هُمْ رجالٌ و نحن رجالٌ” . ابوحنیفه مرد بود ما هم مَردیم. او مجتهد بود و فتوا صادر می‌کرد ما هم درس می‌خوانیم تامجتهد شویم و فتوا بدهیم.» آن ملا با عصبانیت گفت: «می‌خواهی خودت را با ابوحنیفه مقایسه کنی؟ دوران اجتهاد گذشته دیگر کسی نمی‌تواند مجتهد بشود! »

هر چه از مولوی‌ها سوالات بیش­تری می‌پرسیدم جوسازی­ها بر ضدم زیادتر می‌شد. به عنوان مثال می‌پرسیدم: «چرا باید این­قدر به ابوحنیفه قداست داده شود؟ مگر پیغمبر بوده که خداوند همه‌ی علوم را به او داده باشد‌. یا ‌یک انسان معمولی است که درس خوانده و به جایی رسیده است؟

چه­طور شد که بعد از او دیگر کسی نمی‌تواند به درجه‌ی اجتهاد برسد؟ مگر او چه کرده بود که به این درجه رسید؟ او که به گفته­ی ابن خلدون، هفده روایت را بیش­تر قبول نداشت و اهل رای بود. به همین خاطر، بقیه‌ی احکامش را از راه قیاس به دست آورده بود. پس چرا تا این اندازه مقدس شد و از امام جعفرصادق(ع) که به اعتراف بزرگان اهل­سنت عالم زمان خود و استاد ابوحنیفه بود پیشی گرفت؟ »

در طول این مدت با دیدن برخی فتاوای بی‌ریشه‌ی احناف، که از راه قیاس به دست آمده بود، حس خوبی نسب به ابوحنیفه نداشتم.

پس از شش سال تحصیل در حوزه‌ی علمیه‌ی دهان، برای ادامه‌ی تحصیل به مدرسه‌ی علمیه‌ی دارالعلوم زنگیانِ سراوان رفتم تا هم درسم را به پایان برسانم و هم سوالاتم را از مولوی­های آن­جا بپرسم.

سوالی که ذهنم را در سراوان به خودش مشغول کرده بود و مجبور بودم از مولوی‌ها بپرسم، (هر چند می‌دانستم این­گونه سوالات، به دردسرم خواهد انداخت.) اختلاف مذاهب اهل سنت درباره­ی رکعت­های نماز تراویح بود.‌ و این که چرا بعضی مذاهب آن را بیست رکعت می­دانند و بعضی دیگر یازده رکعت و… که البته مثل سوال­های قبلی­ام پاسخ این سوال هم سکوت یا توجیهاتی ناقص بود.

سال اول تحصیلم در دارالعلوم زنگیان‌ به پایان رسیده بود. وقتی برای ثبت نام سال جدید به دفتر مدرسه رفتم، رئیس مدرسه گفت: «ما جا نداریم. ظرفیت مدرسه تکمیل شده است! .» در واقع بهانه می‌آورد تا ثبت نامم نکند. بعد هم مولوی دیگری که اسمش محمدامین بود گفت: «تو آدم گم­راهی هستی. خیلی سوال می‌پرسی و دلیل می‌خواهی. حتما غیر مقلد هستی!» ولی واقعیت این بود که من به هیچ وجه غیر مقلدین را نمی‌شناختم و از مرام، منش و  مسلکشان هیچ­گونه اطلاعی نداشتم. همان­جا ‌یاد هشدار استادم افتادم که می­گفت: «روزی خواهد رسید که به شما برچسب می‌زنند.»

در آن سالی که از مدرسه‌ی زنگیان سراوان طرد شدم، دوره‌ی مقدمات و سطح را تمام کرده و باید دوره‌ی حدیث را می‌گذراندم. بعد از تحقیق به این نتیجه رسیدم که دوره­ی حدیث را در مدرسه‌ی دارالحدیث امام بخاری که از اسمش معلوم بود برای بحث­های حدیثی اهمیت خاصی قائلند، بگذرانم. این مدرسه متعلق به اهل حدیث و سلفی‌ها بود، ولی متون درسی‌ حنفی­ها در آن تدریس می­شد.

مسئول مدرسه شیخ علی دهواری فارغ التحصیل مدینه بود. این مدرسه نسبت به مدارس احناف، سه ویژگی ممتاز داشت:

۱٫ در مدرسه‌ی دارالحدیث فضای علمی‌تر و آزادتری برای تحقیق و بررسی صحت و سقم احادیث، حاکم بود.

۲٫ اساتیدی که در آن­جا تدریس می‌کردند از نظر حدیث شناسی قوی­تر از اساتید سایر مدارس بودند و کتاب‌های حدیثی همه‌ی فرق اسلامی را در دسترس طلاب قرار می­دادند.

۳٫ نسبت به هیچ‌یک از مذاهب اسلامی رائج، تعصب خاصی نداشتند و در هر مسئله دلائل قرآنی و حدیثی آن گروه را مورد بررسی داده و هر دلیلی که به نظر صحیح‌تر می‌آمد قبول می‌کردند.

 من هم این فضای آزاد را مغتنم شمرده بدون هیچ مزاحمت و اتهامی، توانستم درباره­ی اختلافات مذاهب اسلامی تحقیق و پژوهش کنم.

شبی در کتاب­خانه‌ی حوزه، در پی پاسخی برای سوالاتم بودم که به تفسیر نمونه‌ی آیت الله مکارم شیرازی برخورد کردم. جلد هفتم را که حاوی تفسیر سوره‌ی مائده بود برداشته و آیه‌ی وضو را با ترجمه و تفسیرش مطالعه کردم. آن شب همه‌ی سوالاتم درباره‌ی وضو، که از سال دوم طلبگی حل نشده باقی مانده بود، حل شد و یقین کردم دیدگاه شیعه درباره­ی وضو، مطابق با قرآن و سنت صحیحه است نه دیدگاه پر تناقض اهل سنت.

 از موضوعات دیگری که آن سال­ها ذهنم را مشغول کرده بود، نظر اهل سنت درباره­ی شخصیت معاویه و جنگ صفین بود. برایم سوال بود که چه طور می­شود با این که در جریان جنگ صفین دو طرف یک­دیگر را کشته­اند اما هر دو طرف مورد احترام اهل سنت باشند؟. باورم نمی‌شد معاویه که با خلیفه‌ی رسول خدا(ص) جنگیده هیچ­گونه گناهی مرتکب نشده، بلکه ثوابی هم از طرف خدا دریافت کرده است! . در حالی که جنگ با خلیفه‌ی رسول خدا(ص)  حکم جنگ با خدا و رسولش را دارد و به منزله­ی خروج از اسلام است.

اهل سنت در پاسخ به این سوال این مسأله را مطرح می کنند که: « در روایت است که اگر مجتهدی در راه به­ دست آوردن حکم شرعی نهایت تلاش خود را بکند و پس از دیدن قرآن ، سنت و بررسی کامل آن به نتیجه­ای برسد و فتوا بدهد، در صورتی که آن فتوا مطابق با حکم واقعی اسلام باشد، خداوند به مجتهد دو ثواب می­دهد: یکی برای حکم صحیحی که به دست آورده و دیگری برای زحمتی که در این راه کشیده است و اگر آن فتوا، مخالف با حکم واقعی اسلام باشد، به خاطر زحمتی که در راه به دست آوردن حکم شرعی کشیده یک ثواب دریافت می­کند.»

اهل سنت این حکم را به همه­ی اعمال و رفتار نادرست برخی صحابه سرایت داده‌ و جنایاتی مانند قتل فجیع مالک بن نویره و تجاوز به همسرش توسط خالد بن ولید، زنای مغیره بن شعبه و برپایی جنگ جمل و صفین را توجیه می‌کنند و می‌گویند همه‌ی این­ها خطای در اجتهاد بوده و نه تنها گناهی بر آن­ها نیست بلکه به خاطر اشتباهشان  ثواب هم می­برند! .  اما این حرف­ها قانعم نمی­کرد. با خودم می­گفتم:« اصلا اجتهاد در جنگ به چه معناست؟ گیرم که اجتهاد به افعال صحابه هم سرایت کند اما آیا معاویه تمام تلاش خود را کرده بود تا جنگ شکل نگیرد؟ آیا نمی‌دانست که علی(ع)  در جریان قتل عثمان، بی‌تقصیر بوده است؟ اگر واقعا دنبال قاتلین عثمان بود  نمی‌توانست از درِ مذاکره و گفتگو با علی(ع) وارد شود؟ آیا باید یک سال با خلیفه­ی رسول خدا(ص) می‌جنگید و خون هزاران نفر از مسلمانان و صحابه مانند عمار و هاشم المرقال و ابوالهیثم را بر زمین می­ریخت و بعد می­فهمید اشتباه کرده و علی(ع) عثمان را به قتل نرسانده است؟ آیا خنده‌دار نیست که فرض کنیم یک نفر کشته شود بعد یکی از اقوامش به خیابان بیاید و بدون تحقیق درباره­ی قاتل هر کسی را که دید به باد کتک بگیرد و بعد از کتک کاری از او بپرسد: «آیا تو هم در کشتن فامیلم نقش داشتی یا نه؟» و بعد از پی بردن به اشتباهش بگوید: «ببخشید من اجتهاد کردم. گفتم شاید شما هم جزء قاتلین فامیلم باشید!. خدا برای مجتهدینی که خطا کرده باشند نه تنها گناه نمی‌نویسد بلکه یک ثواب هم می‌دهد!.»

این با کدام عقل سلیم جور در می­آید؟ آیا این به بازی گرفتن احادیث و روایات نیست؟ چرا روایات را سرپوشی برای جنایات صحابه‌ قرار داده­اند؟ زنا، قتل، جنگ و خون­ریزی گناه کبیره­اند و انجام دهنده­ی آن به نص قرآن جهنمی است. اما به جای تنبیه زناکار می­گویید که اجتهاد کرده و ثواب هم می­برد! آیا الان هم مجتهدین اهل سنت می توانند به بهانه‌ی این­که مجتهد هستند و در اجتهادشان به خطا رفته­اند زنا و قتل مرتکب شوند؟ و … »

سوالات زیادم باعث شد که روزی نزد استادم شیخ علی دهواری بروم تا آن‌ها را از او بپرسم.

گفتم: «جناب شیخ  سوالی برایم پیش آمده است.»

گفت: «بفرمایید.»
گفتم: «چرا در جنگ صفین معاویه با امیرالمومنین علی (ع) جنگید و حق با چه کسی بوده است؟»

استادم گفت: «جنگ اجتهادی بوده و حق با امیرالمومنین (ع) است. اجتهادی بوده‌ یعنی این­که معاویه خیال می­کرده که وظیفه‌ی شرعی­اش جنگ با علی(ع) است. علی (ع) هم مجتهد بوده ، به این نتیجه رسیده که وظیفه‌ی شرعیش مقابله با معاویه است. هر دو احساس تکلیف کرده بودند ولی علی(ع) خلیفه‌ی پیامبر (ص) و بر حق بوده است. اما  نباید به معاویه هم خورده گرفت، بنده­ی خدا در تشخیصش اشتباه کرده و به خطا رفته است.»

با خودم گفتم: «تکلیف صد هزار مسلمانی که در این بین از دو طرف کشته شده­اند چه می­شود و خون آن­ها به گردن کدام مجتهد است؟ معاویه اشتباه کرده، خوب نباید جواب این خون­ها را بدهد ؟! »

از استادم پرسیدم: «مگر خداوند در قرآن نفرموده است: “اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم.” اولی الامر آن زمان چه کسی بوده؟ از بین علی(ع) و معاویه کدام یک  باید از دیگری تبعیت و اطاعت می‌کرده است؟»
گفت: «خودت برو مطالعه و تحقیق کن تا تحقیق کردن را‌ یاد بگیری و به جایی برسی! .»

 روزی در حضور ‌یکی از دوستانم گفتم: « لعنت خدا بر‌ یزید!» در حالی که صورتش از عصبانیت برافروخته و قرمز شده بود گفت: « لعنِ ‌یزید جایز نیست و تو حق نداری لعنش کنی!» از شنیدن این حرف تحملم تمام و طاقتم طاق گردید. چه طور می­توانست از ‌یزید شراب خوار ، سگ باز و قاتلِ جگر گوشه‌ی پیامبر(ص) دفاع کند. به همین خاطر به شدت توبیخش کردم. بحثمان بالا گرفته بود که در کمال تعجب یکی از اساتید وارد بحث شده و از آن شخص و ‌یزید حمایت کرد! . دیگر صبرم لبریز شده بود. با عصبانیت از مدرسه خارج شده و تصمیم گرفتم دیگر به حوزه‌ای که در آن این گونه برای  دشمنان اهل بیت : سینه چاک می­دهند، برنگردم. چند روزی به شهرمان برگشتم ولی چون آخر سال تحصیلیم بود و بیش از چند ماه تا پایان تحصیلاتم نمانده بود، با اصرار ‌یکی از اساتیدم دوباره به مدرسه‌ی سلفی­های سراوان  برگشتم. درس‌هایم را به اتمام رسانده و فارغ التحصیل شدم.

مدتی بعد به اصرار مردم روستا در انتخابات شوراهای روستا شرکت کردم و با رای بالا رئیس شورای روستا شدم . در ماه محرم سال ۱۳۸۶ امدادگرانی که برای بازسازی مناطق آسیب دیده از طوفان گونو، به نیکشهر آمده بودند، از من اجازه خواستند تا مراسم عزاداری سرور و سالار شهیدان حسین بن علی(ع) را در مسجد امام علی(ع) که امام جماعتش بودم، برگزار کنند. من که محبت اهل بیت پیامبر(ص) در وجودم موج می‌زد و کوچک­ترین حمایت از دشمنان خاندان پیامبر(ع) به خصوص یزید را به هیچ وجه تحمل نکرده و با تمام وجود حاضر بودم زندگی‌ام را فدای امام حسین(ع) و اهل بیت پیغمبر(ص) کنم، با افتخار کلید مسجد را در اختیارشان گذاشتم و به رسم مهمان نوازیِ اصیل بلوچی، به جوانان مسجد دستور دادم از عزاداران امام حسین(ع) پذیرایی کنند. این اولین ‌باری بود که در روستای دسک، مراسم عزاداری امام حسین(ع) برگزار می‌شد و همان­طور که انتظار می‌رفت سر و صدای ملاها و مولوی­های منطقه را بلند کرد. ‌یکی از مولوی­های روستا که قبلا رابطه‌ی نزدیکی با من داشت اولین کسی بود که به مراسم واکنش نشان داد و تماس گرفت و گفت: « مولوی جهانگیر چه خبر است، چرا مسجدت تبدیل به حسینیه شده است؟ همین حالا برو جلویشان را بگیر!»

جواب دادم: « من نمی‌روم جلویشان را بگیرم، تو اگر جرات داری خودت برو این کار را بکن!. آن­ها که نمی‌رقصند تا شما  ناراحت بشوید، دارند برای نوه‌ی پیامبر(ع) عزاداری می‌کنند!. »

مدتی از این ماجرا گذشت. یک شب خواب دیدم مردی نورانی، با لباس‌های سبز مشغول خواندن نماز است اما بر خلاف اهل سنت نمازش را با دست­های باز می­خواند. به او گفتم: «آقا! نماز این­طوری نیست که شما می‌خوانید. باید دست­هایتان را ببندید.» جواب داد: «خودت هم انشا الله همین طور نماز خواهی خواند!»

آن موقع معنای این خواب را نفهمیدم اما با گذشت زمان به صادق بودنش یقین پیدا کردم.

سال ۱۳۸۹ تحقیقاتم درباره­ی مکتب اهل بیت:  تمام و حقایق برایم کاملا روشن شده بود. محرم همان سال تصمیم گرفتم تشیعم را اعلام کنم. تا قبل از آن، افرادی می‌دانستند گرایش شیعی دارم اما احتیاط کرده و نسبت به تایید یا ردش سکوت می­کردم. ولی حالا دیگر زمانش رسیده بود که عقیده‌ام را ابراز کنم و محرم امام حسین(ع) بهترین وقت برای این کار بود.

بعد از اعلان مذهب جدیدم، برادران و خواهران اهل سنت را دعوت کردم تا برای امام حسین(ع) مراسم عزاداری برپا کنیم و تشویقشان کردم برای امام حسین(ع)  نذری بدهند.

اتفاق مهمی که شب تاسوعا، دلم را به ادامه‌ی راه گرم کرد، رویای صادقی بود که فردایش تعبیر شد. شب تاسوعا خواب دیدم ‌یکی از مستبصرین به نام محمود، راننده‌ی ماشینی است که اجسادی را حمل می­کند. اجساد خیلی صدمه دیده بود. یکی سر نداشت، دیگری دستش قطع شده بود و آن یکی پاهایش. پرسیدم: «این­ها چه کسانی هستند و چه اتفاقی افتاده؟» جواب داد: «‌یاران امام حسین(ع) هستند که شهید شده‌اند!»

صبح فردا که مصادف با روز تاسوعا بود به دفتر مخابرات رفتم تا در مراسم عزاداری شرکت کنم. ساعت یازده و نیم صبح، ‌یکی از دوستان از چابهار تماس گرفت و در حالی که صدایش می­لرزید، گفت: « چند لحظه قبل‌ یک عامل انتحاری خودش را میان عزاداران حسینی منفجر کرد و تعداد زیادی زن و مرد وکودک به خاک و خون کشیده شدند. » از خوابم چند ساعتی نگذشته بود که تعبیر شد. یاران امام حسین (ع) عزاداران غریب چابهار بودند. آن روز یزیدیان زمان ‌یک بار دیگرکربلائی بر پا کرده بودند. ‌مطمئن شدم نام این شهدا، به لیست‌ یاران امام حسین (ع) افزوده شده است.

بعد از شیعه شدنم روزی دو جوان اهل سنت برای بحث به منزلم آمدند. همان ابتدا به آن­ها گفتم: « برادران! اگر دنبال بحث و جدل هستید اشتباهی آمده­اید. من اهل درگیری نیستم. اما اگر واقعا سوال دارید خوشحال می­شوم به آن­ها جواب بدهم. »

سوالشان درباره­ی شهادت امام حسین(ع) و امامت امیرالمومنین علی(ع) بود.

از آن دو پرسیدم: «آیا امام حسین(ع) را می­شناسید؟ مگر طبق روایات شیعه و سنی، امام حسن و امام حسین(ع) سرور جوانان اهل بهشت نیستند؟»

گفتند: « بله هستند.»

ادامه دادم: « می‌دانید قاتل امام حسین(ع) چه کسی هست؟»

جواب دادند:« بله. ‌یزید است.»

پرسیدم: «‌یزید را چه کسی به حکومت مسلمین انتخاب کرد؟»

گفتند: «پدرش معاویه.»

گفتم: «پس معاویه در شهادت امام حسین(ع) نقش داشته است. او خوب می­دانسته پسرش موجود کثیفی است و لیاقت رهبری جهان اسلام را ندارد.»

سوال کردم: «مگر امام علی(ع) طبق روایات شیعه و سنی دروازه‌ی شهر علم پیامبر(ص) نیست؟

وقتی کسی می­خواهد وارد شهری شود از کجا وارد آن می­شود؟»

جواب دادند: « معلوم است از دروازه‌ی آن.»

گفتم: «اگر کسی از روی دیوار و ‌یا راه دیگری غیر از در بخواهد وارد شود حکمش چیست؟»

گفتند: «چنین شخصی ‌یا دیوانه است‌ یا سارق.»

ادامه دادم: «قضیه­ی غصب خلافت علی(ع) هم همین طور اتفاق افتاد.

مسلمانان دروازه‌ی علم پیامبر(ص) را رها کرده و از بیراهه وارد شهر علم ایشان شدند. علی و حسین(ع) را رها کرده و به ‌یزید شراب خوار و میمون باز چسبیدند. اگر پیامبر(ص) حضرت علی(ع) را به عنوان دروازه‌ی علم خود معرفی کرده پس باید معارف دینی خودمان را از حضرت علی(ع) و اولادش بگیریم نه از دیگران. در واقع فقط شیعیان هستند که از راه اهل بیت پیامبر(ص) مذهب خود را گرفته‌ و به فرموده‌ی پیامبر(ص) عمل کردند. همین کار درست شیعیان هم بود که باعث شد شیعه بشوم.»

آن روز این دو جوان پاک دل و پاک طینت پس از انجام مباحثاتی، صحبت‌هایم را تصدیق کرده و به مکتب نورانی اهل بیت: مشرف شدند.

{الحمدلله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی لولا ان هدانا الله}

و الحمدلله رب العالمین

 

[1]. وأخرج عبدالرزاق وإبن‌جریر عن‌إبن‌‌عباس قال الوضوء غسلتان‌ومسحتان، السیوطی، تفسیر الدر المنثور، ج ۲، ص ۲۶۲

[۲]. صحیح بخاری باب من رفع صوته بالعلم ، ج ۱، ص ۶۱، چاپ دار طوق النجاة.

(پیشنهادات و انتقادات شما   راه گشای ما

در تلاشی است که به دور از تعصب

در جهت یافتن حقایق آغاز نموده ایم)

مرکز فرهنگی امیرالمؤمنین ابوتراب

قم ـ صندوق پستی   ۱۶۹/۳۷۱۶۵

پست الکترونیک: bootorab313@yahoo.com

پایگاه اطلاع‌رسانی: www.bootorab.org

سامانه پیامک: ۳۰۰۰۸۸۳۰۴۰


کتاب الهی نامه علامه حسن زاده آملی


بسم الله الرحمن الرحیم


الهی نامه


إلهی، به حق خودت حضورم ده و از جمال آفتاب آفرینت نورم ده!

إلهی، راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر.

إلهی، «یا مَن یعفو عن الکثیر و یعطی الکثیر بالقلیل»، از زحمت کثرتم وا رَهان، و رحمتِ وحدتم ده!

إلهی، سالیانی می‌پنداشتم که ما حافظ دین توایم، «أستغفِرُکَ اللهُمَّ !» در این لیل‍ة الرّغائب 1390 ه.ق. فهمیدم که دین تو حافظ ماست، «ألحمدک اللهُمّ!».

إلهی، چگونه خاموش باشم که دل در جوش و خروش است، و چگونه سخن گویم که خِرَد مدهوش و بیهوش است.

إلهی، ما همه بی‌چاره‌ایم و تنها تو چاره‌ای، و ما همه هیچ کاره‌ایم و تنها تو کاره‌ای.

إلهی، از پای تا فرقم، در نور تو غرقم. «یا نورَ السموات و الأرض، أنعَمْتَ فَزِدْ!»

إلهی، شأن این کلمۀکوچک که به این علوّ و عظمت است، پس «یا علی یا عظیم»، شأنِ متکلّمِ این همه کلمات شگفت لاتتناهی چون خواهد بود؟

إلهی، وای بر من اگر دانشم رهزنم شود و کتابم حجابم!

إلهی، چون تو حاضری چه جویم، و چون تو ناظری چه گویم؟

إلهی، چگونه گویم نشناختمت که شناختمت، و چگونه گویم شناختمت که نشناختمت.

إلهی، چون عوامل طاحونه،‌ چشم بسته و تن خسته‌ام؛ راه بسیاری می‌روم و مسافتی نمی‌پیمایم. وای من اگر دستم نگیری و رهایی‌ام ندهی!

إلهی، خودت آگاهی که دریای دلم را جزر و مدّ است؛«یا باسط» بسطم ده و «یا قابض» قبضم کن!

إلهی، دست با ادب دراز است و پای بی ادب؛ «یا باسِطَ الیدَینِ بِالرَّحْمَة، خُذْ بیدی!»

إلهی، بسیار کسانی دعوی بندگی کرده‌اند و دم از ترک دنیا زده‌اند، تا دنیا بدیشان روی آوَرْد، جز وی همه را پشت پا زده‌اند. این بندۀ در معرض امتحان در نیامده شرمسار است، به حق خودت «ثَبِّتْ‌ قلبی علی دینک!»

إلهی، ناتوانم و در راهم و گردنه‌های سخت در پیش است و رهزن‌های بسیار در کمین و بارِ گران بر دوش. یا هادی (إهدنا الصراط المستقیم* صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و لا الضّالین!)

إلهی، از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده‌ام، از انس و جان شرمنده‌ام، حتی از روی شیطان شرمنده‌ام، که همه در کار خود استوارند و این سست عهد، ناپایدار.

إلهی، رجب بگذشت و ما از خود نگذشتیم، تو از ما بگذر!

إلهی، عاقبت چه خواهد شد و با ابد چه باید کرد؟

إلهی، عارفان گویند «عَرِّفْنی نَفْسَک»، این جاهل گوید «عَرِّفنی نَفْسی!»

إلهی، اهل ادب گویند به صدرم تصرفی بفرما، این بی ادب گوید بر بطنم دست تصرّفی نِه!

إلهی، در راهم؛ اگر درباره ام گویی (لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً)، چه کنم؟

إلهی، آزمودم تا شکم دایر، دل بایر است. «یا مَن یحیی الأرض المیته» دلِ دایرم ده!

إلهی، همه گویند خدا کو، حسن گوید جز خدا کو.

إلهی، همه از تو دوا خواهند، و حسن از تو درد خواهد.

إلهی، آن خواهم  که هیچ نخواهم.

إلهی، اگر تقسیم شود به من بیش از این که دادی نمی رسد، «فَلَکَ الْحَمد!»

إلهی، همه گویند بده، حسن گوید بگیر.

إلهی، همه سرِ آسوده خواهند، و حسن دلِ آسوده.

إلهی، همه آرامش خواهند، و حسن بی تابی؛ همه سامان خواهند؛ و حسن بی سامانی.

إلهی، چون در تو می نگرم از آنچه خوانده ام شرم دارم.

إلهی، از من برهان توحید خواهند، و من دلیل تکثیر.

إلهی، از من پرسند توحید یعنی چه، حسن گوید تکثیر یعنی چه.

إلهی، از نماز و روزه ام توبه کردم، به حق اهل نماز و روزه ات توبۀ این نا اهل را بپذیر!

إلهی، به فضیلت، سینۀ بی کینه ام دادی، به جودت شرح صدرم عطا بفرما!

إلهی، عقل گوید «الحَذَر الحَذَر!» عشق گوید «العَجَل العَجَل!» ضعیفِ ظَلوم و جهول کجا، و واحد قهّار کجا.

إلهی، آن که از خوردن و خوابیدن شرم دارد، از دیگر امور چه گوید.

إلهی، اگر چه درویشم، ولی داراتر از من کیست، که تو دارایی منی.

إلهی، در ذاتِ خودم متحیرم تا چه رسد در ذاتِ تو.

إلهی، نعمت سکوتم را به برکت (والله یضاعِفُ لمَن یشاء- بقره/261) أضعافِ مضاعفه گردان!

إلهی، به لطفت دنیا را از من گرفته ای، به کرَمَت آخرت را هم از من بگیر!

إلهی، روزم را چو شبم روحانی گردان، و شبم را چون روز نورانی!

إلهی، حسنم کردی، احسنم گردان!

إلهی، دندان دادی، نان دادی، جان دادی، جانان بده!

إلهی، همه از گناه توبه می کنند، و حسن را از خودش توبه ده!

إلهی، گویند که بُعد، سوز و گداز آوَرَد، حسن را به قرب سوز و گداز ده!

إلهی، خودت گفته ای (ولا تَیأسُوا مِن رَوحِ الله- یوسف/87)، نا امید چون باشم؟

إلهی، انگشتری سلیمانی ام دادی، انگشت سلیمانی ام ده!

إلهی، سرمایۀ کسبم دادی، توفیق کسبم ده!

إلهی، اگر ستّارالعیوب نبودی، ما از رسوایی چه می کردیم؟

إلهی، من «الله الله» گویم، اگر چه «لا إله إلا الله» گویم.

إلهی، مست تو را حدّ نیست، ولی دیوانه ات سنگ بسیار خورد. حسن مست و دیوانۀ تواست.

إلهی، ذوق مناجات کجا و شوق کرامات کجا.

إلهی، علمم موجب ازدیاد حیرتم شده است؛ ای علم محض و نور مطلق، بر حیرتم بیفزا!

إلهی، اثر و صُنع تواَم، چگونه به خود نبال.

إلهی، دو، وجود ندارد و یکی را قُرب و بُعد نَبُوَد.

إلهی، هر چه بیشتر دانستم نادانتر شدم، بر نادانی ام بیفزا!

إلهی، تا کعبۀ وصلت فرسنگها و در راه خرسنگها، و این لَنگ به مراتب کمتر از خرچنگ است. خرچنگ را گفتند «به کجا می روی؟» گفت: «به چین و ماچین» گفتند: «با این راه و روش تو؟»

إلهی، دل دادۀ معنا را از لفظ چه خبر و شیفتۀ مسمّا را از اسم چه اثر.

إلهی، کلمات و کلامت که این قدر دل نشین اند، خودت چونی؟

إلهی، اگر از من پرسند کیستی، چه گویم؟

إلهی، هر چه بیشتر فکر می کنم دورتر می شوم.

إلهی، گروهی کوکو گویند و حسن هو هو.

إلهی،‌ از گفتن «یا» شرم دارم.

إلهی، داغ دل را نه زبان تواند تقریر کند  و نه قلم یارد به تحریر رساند؛ الحمدلله که دلدار به ناگفته و نانوشته آگاه است.

إلهی، محبت والد به ولد بیش از محبت ولد به والد است، که آن اثر است نه این؛ با این که إعداد است و علیت و معلولیت نیست، پس محبت تو به ما که علّت مطلق مایی تا چه اندازه است؛ (یحِبُّهُم- مائده/54) کجا و (یحِبُّونَهُم- بقره/165) کجا؟!

إلهی، از کودکان چیزها آموختم، لاجرم کودکی پیش گرفتم.

إلهی، چون است که چشیده ها خاموشند و نچشیده ها در خروش؟

إلهی، از شیطانِ جنّ بریدن دشوار نیست، با شیطانِ إنس چه باید کرد؟

إلهی، خوشدلم که از درد می نالم، که هر دردی را درمان نهاده ای.

إلهی،‌ در خلقت شیطان که آن همه فواید و مصالح است، در خلقت ملَک چه ها باشد؟

إلهی، دیده را به تماشای جمال خیره کرده ای، دل را به دیدار ذوالجمال خیره گردان!

إلهی، خنک آن کس که وقف تو شد!

إلهی، شکرت که دولت صبرم دادی تا به مُلْکَت فقرم رساندی.

إلهی، شکرت که از تقلید رَسْتَم و به تحقیق پیوستم.

إلهی، تو پاک آفریده ای، ما آلوده کرده ایم.

إلهی، پیشانی بر خاک نهادن آسان است، دل از خاک برداشتن دشوار است.

إلهی، ظاهر ما اگر عنوان باطن ما نباشد، در «یوَمَ تُبْلَی السَّرائر» چه کنیم؟

إلهی، شکرت که کورِ بینا و کرِ شنوا و گنگِ گویایم.

إلهی،‌ درویشانِ بی سر و پایت در کنج خلوت، بی رنجِ پا سیرِ آفاقِ عوالم کنند،‌ که دولتمندان را گامی میسّر نیست.

إلهی،‌ اگر گُلم یا خارم از آنِ بوستان یارم.

إلهی، انسان ضعیف کجا و حمل قولِ ثقیل کجا.

إلهی، چگونه دعوی بندگی کنم که پرندگان از من می رمند و دَدان رامم نیستند.

إلهی،‌ گرگ و پلنگ را رام توان کرد، با نَفْسِ‌ سرکش چه باید کرد؟

إلهی، چگونه ما را مراقبت نباشد، که تو رقیبی؛ و چگونه ما را محابست نبوَد که تو حسیبی.

إلهی،‌ حلقۀ گوش من، آن دُرّ ثمینِ «أنا بدّک اللازم یا موسی».

إلهی، علف هرزه را وجین توان کرد،‌ ولی از تخم جرجیر خس نروید.

إلهی،‌ حقّ محمد و آل محمد بر ما عظیم است؛ «اللهم صلّ علی محمّدٍ وَ آل محمّد!»

إلهی، نهرْ بحر نگردد، ولی تواند با وی پیوندد و جدولی از او گردد.

إلهی،‌ چون در تو می نگرم،‌ رعشه بر من مستولی می شود؛‌ پشه با باد صرصر چه کند؟

إلهی، دیده از دیدارِ جمال لذّت می برد و دل از لقای ذوالجمال.

إلهی، انسان را قِسطاس مستقیم آفریده ای،‌ افسوس که ما در میزان طغیان کرده ایم.

إلهی، نعمت ارشادم عطا فرموده ای، توفیق شکر آن را هم مرحمت بفرما!

إلهی، عروج به ملکوت بدون خروج از ناسوت چگونه میسّر گردد؛ «یا مَن بِیدِهِ مَلَکوتُ کُلِّ

شیءٍ‌ خُذْ بِیدی.»

إلهی، به سوی تو آمدم، به حقّ خودت مرا به من برمگردان!

إلهی، اگر بخواهم شرمسارم، و اگر نخواهم گرفتار.

إلهی، ظاهر که این قدر زیباست، باطن چگونه است؟

إلهی، آخرِ خودت را در حق ما اوّل بفرما، که آخرین شکایت را أرحم الراحمین فرماید.

إلهی، فرزانه تر از دیوانۀ تو کیست؟

إلهی، دولت فقرم را مزید گردان!

إلهی، شکرت که فهمیدم که نفهمیدم.

إلهی، گریه زبان کودک بی زبان است، آنچه خواهد از  گریه تحصیل می کند. از کودکی راهِ کسب را به ما یاد داده ای، قابل کاهل را از کامل مکمّل چه حاصل؟

إلهی، یک شوریده، جهانی را می شوراند؛ این شوخ دیده را شوریده تر کن!

إلهی، نبودم و خلعت وجودم بخشیده ای؛‌ خفته بودم و نعمت بیداری ام عطا کرده ای؛ تشنه بودم و آبِ حیاتم چشانده ای؛‌ متفرق بودم و کسوت جمعم پوشانده ای؛ توفیق دوام در صلاتم هم مرحمت بفرما که (الّذین هُم علی صلوتِهِم دائمون- معارج/23)، کامروا هستند.

إلهی، مصلی کجا و مناجی کجا؛ تالی فرقان کجا و اهل قرآن کجا؛ خنک آن که مصلی مناجی و تالی فرقان و اهل قرآن است!

إلهی، عارف را با عرفان چه کار، عاشقْ معشوق بیند نه این و آن.

إلهی، توانگران را به دیدن خانه خوانده ای، و درویشان را به دیدار خداوند خانه؛ آنان سنگ و گل دارند، و اینان جان و دل؛ آنان سرگرم در صورتند و اینان محو در معنا؛ خوشا آن توانگری که درویش است!

إلهی، قیس عامری را لیلی، مجنون کرد، و حسن آملی را لیلی آفرین؛ این آفریننده دید، و آن آفریننده را در آفریده، بر دیوانگان آفرین!

إلهی، اگر عنایت تو دست ما را نگیرد، از چهل ها چلّۀ ما هم کاری بر نیاید.

إلهی، خوشا آنان که همواره بر بساط قرب تو آرمیده اند!

إلهی، شکرت که این تهیدست پابست تو شد.

إلهی، خوشا آنان که در جوانی شکسته شدند، که پیری خودْ شکستگی است!

إلهی، عقل و عشق، سنگ و شیشه اند؛ عاشقان از عاقلان نالند نه از جاهلان.

إلهی، اگر کودکان سرگرم بازی اند، مگر کلانسالان در چه کارند؟!

إلهی، شکرت که پیر ناشده استغفار کردم، که استغفارِ پیر، استهزاء را ماند.

إلهی، آن که تو را دوست دارد، چگونه با خَلقت مهربان نیست.

إلهی، کی شریک دارد تا تو را شریک باشد.

إلهی، من واحدِ بی شریکم،‌ چگونه تو را شریک باشد.

إلهی، خوشا آن دم که در تو گُمم!

إلهی، از من و تو گفتن شرم دارم؛ «أنتَ أنتَ».

إلهی، نه خاموش می توان بود و نه گویا؛ در خاموشی چه کنیم،‌ در گفتن چه گوییم؟

إلهی، تن به سوی کعبه داشتن چه سودی دهد، آن که را دل به سوی خداوند کعبه ندارد؟

إلهی، عبادت ما قُرب نیاورده بُعد آورده است،که (وَیلٌ للمُصَلّین* الّذینَ هُم عَن صلاتِهِِِِم ساهُون!- ماعون/5-4)

إلهی، کامم را به حلاوت تلاوت کلامت شیرین بدار!

إلهی، فتح قلب به ضمّ عین است، نصب عینم مرفوع، «غُضّوا أبصارَکُم تَرَی العَجائب!»

إلهی، قول و فعل، قائل و فاعلند در لباس دیگر، که (کُلٌّ یعْمَلُ عَلی شاکِلَتِه- إسراء/84) در کتاب تدوین و تکوین جز مصنف آن کیست.

إلهی، از خواندن نماز شرم دارم و از نخواندن آن بیشتر.

إلهی، این آفریده که بدین پایه مهربان است، آفرینندۀ وی در چه پایه است؟

إلهی، خفتگان را نعمت بیداری ده،‌ و بیداران را توفیق شب زنده داری و گریه و زاری!

إلهی، جز این نمی شد، با که درآویزم.

إلهی، تو خود گواهی که این سخنان از بی تابی است؛ بر ما متاب!

إلهی، چه رسوایی ای از این بیشتر که گدا از گدایان گدایی کند.

إلهی، جنّ گفتند: (سَمِعْنا قُرآناً عَجَباً* یهدی إلی الرُّشدِ فَآمَنّا بِهِ- جن/1-2)، وای بر إنسی که از جن کمتر است!

إلهی، وای بر من اگر دلی از من برنجد!

إلهی، ای کاش الفاظی جز اسمای عُلیا و صفات حُسنایت نبود، که از الوان الفاظ چه رنگها گرفته ایم.

إلهی، من کیستم و اطوار خلقتم چیست؟

إلهی، همه از مردن می ترسند، و حسن از زیستن، که این کاشتن است و آن دِرَویدن (کُلَّما رُزِقُوا مِن ثَمَرهٍ ِرزْقاً قالوا هذَا الَّذی رُزِقْنا مِنْ قَبْل و اُتُو بِهِ مُتَشابِهاً- بقره/25) الدنیا مزرعة الآخرة، (جَزاءً وِفْقاً-نبأ/26)

إلهی، توفیق امتثال آن رؤیای شیرینِ «یا حسن خُذِ الکتابَ بقُوَّهٍ» مرحمت بفرما!

إلهی، غذا به کردار و گفتار رنگ و بو می دهد؛ وای بر آنکه دهنش مزبله است!

إلهی، عبادت بی معرفت خرواری بی خردلی، (فَلا نُقیمُ لَهُمْ یومَ القیامَةِ وَزْناً- کهف/105)، خرّم آنکه (ثَقُلَتْ مَوارینُهُ- اعراف/8- مؤمنون/102- قارعه/6)

إلهی، میوه در طول هستۀ خود است و جزا در طول عمل، بلکه نفس عمل، (یومَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِن خَیرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ- آل عمران/30) «روضةٌ مِن ریاضِ الجنه»‌ است.

إلهی، در بسته نیست، ما دست و پا بسته ایم.

إلهی، در جواب خطاب (یا أیها الّذینَ آمنوا)، لبیک بگویم مایۀ شرمندگی است، نگویم دور از وظیفۀ بندگی.

إلهی، امروز هم چون (الیوم نَخْتِمَ عَلی أفْواهِهِم- یس/65) که (لا یسْئَلُ عَمّا یفْعَلُ  وَ هُمْ یسْئَلُونَ- أنبیاء/23)

إلهی، دل خوشم که إلهی گویم.

إلهی، دل به جمال مطلق داده ایم، هر چه بادا باد.

إلهی، کیست که موفّق به زیارت جمال دل آرایت شد و شیدایت نشد.

إلهی، کی الله گفت و لبیک نشنید.

إلهی، حرف هایم اگر مشوّش است،‌ از دیوانه پراکنده خوش است.

إلهی، گل، دماغ را معطر می کند و گندنا، دهن را ابخر، با این که کاشتۀ دیگرانند و خارج از ذات ما. پس آنچه در خود کاشته ایم با ما چه خواهد کرد.

إلهی، عمری کوکو می گفتم و حالا هوهو می گویم.

إلهی، پیش از تشنگی، آب از چشمه سار می جوشد و تشنۀ تشنه است، و پیش از گرسنگی، گندم از کشتزار می روید و گرسنۀ گرسنه است؛ عشق است که در همه ساری است بلکه یکسره جز عشق نیست.

إلهی، خوابهای ما را تبدیل به بیداری بفرما!

إلهی، آن که سَحَر ندارد، از خود خبر ندارد.

إلهی، ذلّت و لذّت، قریب هم بلکه قرین همند، که (إنَّ‌ مَعَ العُسْرِ یسراً- شرح/6) راهرو در رنجِ تن گنجْ توان یابد و در این بار گران، بار گران.

إلهی، آن که عالم است عامل است؛ این خفته صنعتگر است نه دانشور.

إلهی، آن که سرمایه دارد و از آن بهره نمی برد، از گدا گرفتارتر و بیچاره تر است.

إلهی، شکرت که در لباس دوستانت هستم، مرا در عِدادِ دوستانت بدار!

إلهی، در صورت انبیایم داشتی، در سیرت آنانم هم بدار!

إلهی، عاشق را ترک ماسوای معشوق،‌عین فرض است، که یک دل و دو معشوق کذب محض است.

إلهی، در (إیاکَ نَسْتَعین) صادقم و در (إیاکَ نعبُدُ) کاذب نیستم.

إلهی، کریمۀ (اللهُ یتَوَفَّی الأنْفُس حینَ مَوتِها و الَّّتی لَم تَمُتْ فی منامِها- زمر/42)، خواب را شیرین می کند و مرگ را شیرینتر.

إلهی، شب پره را در شب پرواز باشد، و حسن را نباشد!

إلهی، هر چه پیش آمد خوش آمد، که مهمان سفرۀ توایم.

إلهی، تن خوش است که برای یکتا دوتا بود، و جان خوش است که از دوتا یکتا بود.

إلهی، اگر خداخدا نکنیم چه کنیم، و اگر ترک ماسِوا نکنیم چه کنیم؟

إلهی، در شگفتم از کسی که غصّۀ خودش را نمی خورد و غصۀ روزی اش را می خورد.

إلهی، فرزانگان گنگ شدند،‌ دیوانگان چه بگویند؟

إلهی، اسمی جز بی اسمی برایم مباد!

إلهی، چرا بگریم که تو را دارم، و چرا نگریم که منم.

إلهی، در این جهان پر هیاهو چرا من هوهو نکنم.

إلهی، بر سر نوح نجی چه آوردند که تا (رَبِّ‌ لا تَذَر- نوح/26) گفت؟!‌ (سلامٌ علی نوحٍ‌ فِی العالَمین- صافات/79)

إلهی، کودکان کتابی، به وعدۀ گردو به کمال رسند،‌ و بزرگان کودک مآب به وعدۀ مینو.

إلهی، خوشا به حال عالین،‌ که جز تو ندیدند و ندانند.

إلهی، حرم بر نامحرم حرام است،‌ محرم چرا محروم باشد.

إلهی، به امروز و فردا، نه کار امروز رسیده شد نه فردا؛ چه کنیم با (کُلُّهُم آتیهِ یوم القیمةِ فرداً- مریم/59)

إلهی، بَدان بر ما حق بسیار دارند تا چه رسد به خوبان.

إلهی، جهان زندان رندان است، و جهانبان بهشت آنان؛ ما را با رندان بدار!

إلهی، قاسم که تویی، کسی محروم و مغبون نیست.

إلهی، با دَدان بتوان به سر بردن، با دونان چه باید کرد؟

إلهی، چه عذابی از حجاب سخت تر است؛ به حقّ خودت از جهنم حجابم وارهان!

إلهی، توبه از گناه آسان است،‌ توفیق ده که از عبادتمان توبه کنیم!

إلهی، حسن آملی، مالامال آمال بود، در راه یک أمل همه را پایمال کرد. «یا منتهی أمل الآملین»، دیگر خود دانی.

إلهی، شکرت که می گویم شکرت.

إلهی، اگر آخرم مثل اوّلم نباشد، بدا به اوّل و آخرم.

إلهی، خلقی در ناسوت موغّلند و جمعی به مثال متلذذند وقلیلی در ملکوت مبهوت؛‌ «سُبحانَک ما أعظم خلقک و أمرک؟!»

إلهی، از نام بردن انبیاء و ملائکه شرم دارم که با کدام زبان،‌ با نام تو چه کنم که فرموده ای: «عَظَّمَ أسْمائی» و با تلاوت کتاب تو چه که (لا یمَسُّهُ الاّ‌ المُطَهَّرونَ- واقعه/79)

إلهی، «لَولا الشّیطان لَبَطَلَ التَّکلیف، سُبحانَک ما أحسنُ صُنْعُک.»

إلهی، شکرت که پریشانی به مقام یقین رسیده است.

إلهی، شکرت که از تنهایی و خلوت لذّت می برم؛ چه، تنها از خلوت وحشت دارد.

إلهی، به کبریائیت سوگند که از ثیاب فقر فخر دارم و از فاخر شرم، که در آن همرنگ بینوای دلشکسته ام و در این، بیم دل شکستن است؛ چه کنم که در این أوان بی اساس «لَولا الّباس لاَالْتَبَسَ الأمر علی أکثر الناس.»

إلهی، لذت گرسنگی را در کامم برکت ده!

إلهی، حشر با عالَم خیال که این قدر لذیذ است، حشر با عالَم عقل چه خواهد بود.

إلهی، آمدم ردّم مکن، آتشینم کرده ای سردم مکن!

إلهی، اگر تا قیامت برای یک صغیره استغفار کنم، از شرمندگی تقصیر بندگی به در نخواهم شد.

إلهی، سخن در عفو و رحمتت نیست، گیرم که تو ببخشایی‌ام، من از شرمندگی چه‌کنم؛ تو خود گواهی که از استغفار شرم دارم.

إلهی، استغفار خواستن غفران توست، با خاطرۀ گناه چه کنیم؟

إلهی، چه باید کرد که گناه فراموش شود، وگرنه با یاد گناه اگر برانی، شرمنده، و اگر نوازی شرمنده ترم.

إلهی، دیگر از بهشت لذت نتوانم برد، چه، عفو احسان در ازای جرم و عصیان، انفعال بیشتر آورد، مگر جنّت لقا نصیب شود که در حضور تام، جز تو فراموش شود.

إلهی، ماهِ مبارک 1390 هـ . ق. را حرام کردم، که نه قدرِ روزه را دانستم و نه قدرِ قدر را؛‌ نه قرآن خواندم و نه سحر داشتم و نه سهر. در لیلةُ الجوائز جز شرمساری چه می برم. خوشا به

حال صائم که «لَهُ فَرحَتان حین یفطِر و حینَ یلقی رَبَّه»، بدا به حالم که «لی حُزنَتان». بارالها، آهم جهنم سوز است.

إلهی، وای بر آن که در شب قدر فرشته بر او فرود نیامده با دیو همدم و همنشین گردد!

إلهی، یقینم را زیاد گردان و اضطرابم را به اطمینان مبدّل کن و آنی را که در آخر خواهی کنی در اول کن، که شفاعت آخرین از آنِ أرحم الرّاحمین است.

إلهی، دل خوش بودم که گاهی گریۀ‌ سوزناک داشتم و دانه های اشک آتشین می ریختم، ولی این فیض هم از من بریده شد که بیم زوال بصر است و امور مهمی که در آنها امتثال فرمان تو است در نظر. ولی بارالها، عاشق نگرید چه کند و بنده فرمان نبرد چه کند؟

إلهی، مرا در سایۀ خاتم صلی الله علیه و آله داشتی، که تو را یابم و بندگانت را دریابم؛ شکر این موهبت چگونه گذارم. بارالها، ناپاک را به سویت بار نیست و با بندگانت کار نیست، دستم را بدار تا در راهم استوار باشم!

إلهی، دهن آلوده را با کتابت چه کار که (لا یمَسُّههُ الاّ المُطَهَّرون- واقعه/79). وای بر آن مرشدی که دهنش پلید است؛ چه، آن نارشید خودْ شیطان مرید است؛ اگر در آشکار بایزید است در پنهان با  یزید است.

إلهی، حشر و صحبت با خیالات نوعی مالیخولیاست، که «الجُنونُ فُنونٌ» به حرمت عوالم عقول از آنَم بِرَهان و به اینم برسان، که این حضور نور دهد و آن صحبت ظلمت.

إلهی، چگونه شور و نوایم نباشد، که از آنچه در کامم ریختی، اگر کوه دماوند از آن لب تر کند، پای کوبان سر از پا نشناسد و دست افشان از دست برود.

إلهی، اگر علم رهزن شود، عاصم جز تو کیست.

إلهی، اگر دانشمند رهزن شود از هر اهریمنی بدتر است،‌که دزد با چراغ است.

إلهی، حاصل یک عمر درس و بحثم این شد که جهان را جهانبانی است و انسان را سر و سامانی.

إلهی، ای آشنایم، تو خود دانی که بیگانه ام، بیگانه ترم کن. خوشا به حال مؤمن که غریب است!

إلهی، در این شبِ دوشنبۀ سلْخ شهرالله المبارک 1390 هـ . ق . با کسب اجازه از حضور انور شما، نام کشور پهناور هستی را «عشق آباد» گذاشتم.

إلهی، ستاره شناس شدم و خودشناس نشدم؛ از رموز زیج و ربع مجیت واُسْطُرْلاب باخبرم و از اسرار جام جم خویش بیخبر.

إلهی، بت سنگین شکستن نیک آسان است، و بُت نفْس شکستن سخت دشوار؛ خنک آن که از امّتِ خلیلِ بت شکن است، که هر دو را بشکست!

إلهی، اگر سر مویی باورم شود که پیشه ام در پیشگاه تو پذیرفته است، چون سروی که از وزش باد به چپ و راست می چمد، چنان پای کوبی و دست افشانی کنم که سنگ و گل را از شورم بشورانم و کوه را از سازم برقصانم.

إلهی، سرتاسرِ ذرّات عوالم وجود در جُنب و جوشند، چگونه حسن خاموش باشد.

إلهی، آن که را عشق نیست ارزش چیست؟

إلهی، خروس را سحر باشد و حسن را نباشد!

إلهی، سر در راه سردار دادن آسان است و دل به دست دلدار دادن دشوار، که آن جهاد اصغر است و این اکبر.

إلهی، حسن عبدالله، عبدالله خراب آبادی بود و حال عبدالجمال عشق آبادی شد.

إلهی، حاصل فکرم بی فکری است؛ خنک آن که از فکر بگذشت!

إلهی، خانه کجا و صاحب خانه کجا؟ طائفِ آن کجا و عارفِ این کجا؟ آن سفر جسمانی است و این روحانی، آن برای دولتمند است و این برای درویش، آن اهل و عیال را وداع کند و این ماسوا را، آن ترک مال کند و این ترک جان، سفرِ آن در ماهِ مخصوص است و این را همۀ ماه، و آن را یک بار است و این را همۀ عمر، آن سفر آفاق کند و این سفرِ أنفس، راهِ آن را پایان است و این را نهایت نبود، آن می رود که برگردد و این می رود که از او نام و نشانی نباشد، آن فرش پیماید و این عرش، آن مـُحرِم می شود و این مَحْرَم، آن لباس احرام می پوشد و این از خود عاری می شود، آن لبیک می گوید و این لبیک می شنود، آن تا به مسجدالحرام رسد و این از مسجد اقصی بگذرد، آن استلام حجر کند و این انشقاق قمر، آن را کوه صفاست و این را روح صفا، سعی آن چند مرّه  بین صفا و مروه است و سعی این یک مرّه  در کشور هستی، آن هروله می کند و این پرواز، آن مقام ابراهیم طلب کند و این مـُقام ابراهیم، آن آب زمزم نوشد و این آب حیات، آن عرفات بیند و این عَرَصات، آن را یک روز وقوف است و این را همه روز، آن از عرفات به مشعر کوچ کند و این از دنیا به محشر،آن درک منا را آرزو کند و این ترک تمنـّا را، آن بهیمه قربانی کند و این خویشتن را، آن رَمی جَمَرات کند و این رجم همزات، آن حَلق رأس کند و این ترک سر، آن را (لا فسوقَ و لا جِدالَ فی الحج) است و این را «فی العمر»، آن بهشت طلبد و این بهشت آفرین، لاجَرَم آن حاجی شود و این ناجی، خنک آن حاجی که ناجی است!

إلهی، وسعت جهان کیانی که این است، فُسحت عالم ربانی چون خواهد بود؟

إلهی، از من آهی و از تو نگاهی.

إلهی، به 43 رسیده ام. چند سال ایام صباوت بود و بعد از آن تا اربعین، دوران نخوت جوانی و غرور تحصیل فنون جنون، اینک حاصل بیداری دوساله ام، آهِ گاه گاهی است. «یا لا اله الاّ انت»، جز آه در بساط ندارم، از من آهی و از تو نگاهی.

إلهی، عمری آه در بساط نداشتم و اینک جز آه در بساط ندارم.

إلهی، غبطۀ ملائکه ای می خورم که جز سجود ندانند. کاش حسن از ازل تا ابد در یک سجده بود!

إلهی، تا کی عبدالهوی باشم، به عزّتت عبدالهو شدم.

إلهی، از نخوردن رسوایم و از خوردن رسواتر.

إلهی، سست تر از آن که مست تو نیست کیست.

إلهی، عبدالله و محمد و علی و فاطمتین و حسین را به حسن ببخش، و حسن را به محمد و علی و فاطمه و حسنین!

إلهی، همه این و آن را تماشا کنند و حسن خود را، که تماشایی تر از خود نیافت.

إلهی، هر که شادی خواهد بخواهد، حسن را اندوه پیوسته و دلِ شکسته ده!‌ که فرموده ای: «أنا عِندَ مُنکَسِرَهِ قلوبهم».

إلهی، دل بی حضور، چشم بی نور است، این، دنیا را نمی بیند و آن عقبا را.

إلهی، فردِ تنها تویی که ماسوایت همه زوج ترکیبی اند و صمد فقط تویی، که جز تو پُری نیست و تو همه ای که صمدی.

إلهی، حسین شیرخوارم آهنگ برخاستن می کند و از ناتوانی و بی تابی بر خود می لرزد تا دستش را بگیرم و بایستانمش که آرام گیرد، حسن هم حسین توست و جز تو دستی نیست. به شیرخوار حسین دست حسن را گیر!

إلهی، حسینِ شیرخوارِ حسن را به حسن ببخش و حسن را به شیرخوار حسین!

إلهی، آن که خواب را حبالۀ اصطیاد مبشّرات نکرده است، کفران نعمت گرانبهایی کرده است، که دری از پیغمبری است.

إلهی، مراجعت از مهاجرت به سویت، تعرّب بعد از هجرت است، و تویی که نگهدار دلهایی.

إلهی، تو خود گواهی که در عصرِ سَلخِ شهرالله مبارک 1390 هـ . ق. چنان حسرتی بر این بنده مستولی شد که گوشه های چشمم با ناودان بهاری برابری می کرد و آههای آتشینم جهنم سوز بود، که بیداران در این ماه رستگار شدند و این خفته زیانکار. این حسرت یک ماه بود، با حسرت یک عمر چه باید کرد. امشب که لیلۀ چهارشنبه بیست و سوم شوّال المکرّم 1390 هـ . ق. است، از دل و جان توبه کرده ام و صمیمانه به سوی تو رخت بسته ام، «یاالله یاالله یاالله یاالله یاالله یاالله یاالله یاالله یاالله یاالله»، مسافر تائبت را بپذیر و توفیقش ده که بر عهدش استوار باشد و همواره محو دیدار باشد!

إلهی، نور برهانم داده ای، نار وجدانم هم بده!

إلهی، هشیار را با بستر و بالین چه کار و مست را با دین آئین چه کار.

إلهی، آن که در نماز جواب سلام نمی شنود، هنوز نمازگزار نشده. ما را با نمازگزاران بدار!

إلهی، خوشا آن که بر عهدش استوار است و همیشه محو دیدار است!

إلهی، همه در راه خود استوارند، حسن را در راه خودش استوار بدار!

إلهی، توفیق ترک عبادتم در عبادتم ده!

إلهی، حاضر با غافل برابر نیست، حضور و غفلتم ده!

إلهی، شکرت که به سرّ « مَن ماتَ و لَم یعرَفْ إمامَ زمانِهِ ماتَ میته الجاهلیه» رسیدم و امام شناس شدم و فهمیدم که امام، اصل او قائم و نسل او دائم است.

إلهی، آن کس تاج عزّت بر سر دارد که حلقۀ ارادتت را در گوش دارد و طوق عبودیتت را در گردن.

إلهی، همه دَدان را در کوه و جنگل می بینند و حسن در شهر و ده.

إلهی، در خوابِ سنگین بودم و دیر بیدار شدم، باز شکرت که بیدار شدم. خنک آن که مشمول (آتیناهُ الحُکمَ‌ صبیاً- مریم/12)،‌ و (آتیناهُ رحمة مِن عِندنا و عَلَّمناهُ مِن لَدُنّا عِلماً- کهف/65) است!

إلهی، حسن هیولای اولای هیچ ندار است، فقط قابل دیدن صورت یار است.

إلهی، شکرت که فقیر و حقیرم نه امیر و وزیر.

إلهی، چگونه حاضر نباشم که معلومِ تو بلکه علمِ توام. (وَسِعَ رَبّی کُلُّ شیءٍ عِلْماً- انعام/80)

إلهی، چگونه از عهدۀ شکر برآیم که این بی نام و نشان ار سر و سامان داده ای.

إلهی، تا کنون دیواۀ فرزانه نما بودم و اینک فرزانۀ دیوانه نما شدم.

إلهی، فرزندان حسن هرگاه از کار خسته شدنداز شنیدن یک بارک الله پدر چنان نیرو می گیرند که گویا خستگی ندیدند، اگر پدرشان یک بارک الله از تو شنود، چه خواهد شد.

إلهی، عاشق را با شعر و شاعری و سجع و قافیه پردازی و الفاظ بازی چه کار!

إلهی، پرندگان همه یک طرف و مرغ عشق یک طرف، گیاهان همه یک جهت و گیاه عشق یک جهت، همه درسها یک جانب و درس عشق یک جانب، همه یک سوی و عشق یک سوی.

إلهی، بلبل به چمن خوش است و جُعَل به چَمین، حسن را آن چنان کن نه این چنین.

إلهی، از خوردن در شگفتم که جماد را حیوان می کند و حیوان را انسان.

إلهی، این ایام معدودات است و محرّم ماه ارشاد در پیش، توفیقم ده تا هم اکنون قابل ارشاد شوم که گفتار از دهنِ بی کردار نموداری ندارد.

إلهی، مرا به نعمت لقایت متنعّم فرموده ای،‌چگونه شکر آن بگذارم.

إلهی، شکرت که به جنّت لقایت در آمدم.

إلهی، از اربعین کلیمی ام به روی اربعین و کلیم علیه السلام و کریمۀ (وَ واعَدنا موسی- اعراف/142) شرمنده ام که حقّ هیچ یک رابه جای نیاورده ام.

إلهی، کجا سرّ دوست از دوست مستور است،‌ چگونه حسن دعوی دوستی کند که مهجور است.

إلهی، یک عمر امروز را به فردا بردم، توفیقم ده که حالِ فردا را به امروز آورم!

إلهی، ثمرۀ درس و بحث و فکر و ذکرم این شد که جهان را جهانبانی است و جان را جانانی.

إلهی، قربان لب و دهانم بروم که به ذکر تو گویایند.

إلهی، تا کنون از این و آن به سویت راه می افتادمم و اینک از تو به این و آن آشنا می شوم.

إلهی، در شگفتم از آن که در غربت از یاد وطن شکفته می شود و در دنیا از یاد آخرت گرفته.

إلهی، چون است که در خود می نگرم به تو نزدیک می شوم و در تو می نگرم از تو دور.

إلهی، تو خود بزرگی و بر همه دست داری. مرا بزرگ آفریدی و بر همه دست دادی. باری، از بزرگ آنچنان بزرگِ اینچنین پدید آید.

إلهی، تا حال تو را پنهان می داشتم و حال جز تو را پنهان می دانم.

إلهی، یکی حافظۀ قوی دارد و دیگری هاضمۀ قوی، خنک آن که عاقلۀ بالغه دارد!

إلهی، آن که را دلِ باز دادی، دهن بسته است، این سخن پرداز دل بسته است.

إلهی، مرا بر همه سلطنت دادی، به سلطانت مرا بر من سلطنت ده!

إلهی، حسن از دست خود چنان بود و در دست تو چنین شد، شکرت که آن چنان این چنین شد.

إلهی، تو را دارم چه کم دارم، پس چه غم دارم.

إلهی، هر که را می بینم با خود است، مرا با خودت دار!

إلهی، هر که را می بینم در تسخیر و تصرف ملک می گوید و می کوشد، حسن را سیر در ملکوت ده و انس با جبروت و به زبا آنان گویا کن و در حضور مالکِ مُلک و ملکوت و جبروت بدار!

إلهی، از سجده کردن شرمسارم و سر از سجده برداشتن شرمسارتر.

یا «لا إله الاّ انت» اجازه خواهم که «هو هو» گویم و «أنت أنت»!

إلهی، این کمترین را با قلیل بدار!

إلهی، در شگفتم از آن که کوه را می شکافد تا به معدن جواهر دست یابد وخویش را نمی کاود تا به مخزن حقایق برسد.

إلهی، هر نقمت و زحمت بر حسن آید نعمت و رحمت است، و همۀ تلخی ها در کامش شیرین تر از عسل است، و هر دشواری ای برای او آسان است جز اینکه گرفتار احمق شود؛ به عزّت و سلطانت در چنگ احمق گرفتارش مکن!

إلهی، حسن را شیر و پلنگ بدرد و با احمق به سر نبرد!

إلهی، روی زمینت باغ وحش شد؛ خرّم آن که از وحشیان برست!

إلهی، شکرت که بندۀ آزادم.

إلهی، نمی گویم که ظالم نیستم، ولی شکر که از عمّال ظلمه نشدم.

إلهی، سیلی سرازیر شد تا قطره ای نصیب حسن گردید.

إلهی، شکرت که این کودک را در سایۀ اقبال بزرگان، واسطۀ فیض گردانیدی.

إلهی، گرچه علم رسمی سر به سر قیل و قال است، باز شکر که علم و کتاب حجابم شدند نه سنگ و گل و درهم و دینار.

إلهی، به حرمتِ سر و سامان گرفتگانت این بی سر و پا را آواره ات کن!

إلهی، شکرت که از دوستان دشمنانت و از دشمنان دوستانت نیستم.

إلهی، شکرت که دوستانت را دوست دارم و دشمنانت را دشمن.

إلهی، نمی گویم که از دوستانم، ولی شکر که از دشمنان نیستم.

إلهی، شکرت که به دیدار حُسن جمالت عاشقم و به گفتار ذکر جمیلت شایق.

إلهی، ما هر چه کنیم کم است و تو هر چه کنی بسیار؛ «یا مَن یُعطی الکثیرَ بالقلیل!»

إلهی، شکرت که صاحب منصب بی زوالم.

إلهی، سگ گله و حائط و صید، حرمت امانت را داشته باشند و حسن ظلوم و جهول با امانت تو خیانت کند!

إلهی، کتابدار و کتابخوان و کتابدار بسیارند؛ خنک آن کس که خود کتاب است و کتاب آر!

إلهی، خداخدا گفتن مجازی ما که این همه برکت دارد، اگر به حقیقت گوییم چون خواهد بود.

إلهی، وای بر حسن که اگر به پایه ای بی باک شود تا به ذات پاک و نامهای گرامی و نامۀ سترگ و فرستادگان بزرگ و دوستان ستوده ات سوگند یاد کند!

إلهی، دهن حسن به عطر ذکر تو معطّر است، حیف است که بوی بد گیرد.

إلهی، شمس اگرچه سلطان کواکب و نیّر اعظم است و شمسیه عقد فلک و کوکب قلب و تسخیر و ذهب و ملک  و سراج وهّاج جهان افروز است، ولی حسن نجم با قمر است که سائراللیل و شمع بزم خلوت نشینان و مصباح شب زنده داردان است؛ که عاشق سوخته را چراغی نیم افروخته باید تا رازش آشکار نگردد و رسوای هر دیار نشود. ماه است که چون سالک دل آگاه در تحوّل و اطوار است: گاه چون رخ زعفرانی اش هلال است و گاه چون سالک مجذوب بدر منیر؛ و گاه چون مجذوب سالک در محاق؛ و گاه از شرم سوزد و گاه از شوق فروزد.

إلهی، دنیتر از دنیا ندیدم، که همواره همنشین دونان است.

إلهی، خرمدمندان خطاب «اُدخُلی فی عبادی- فجر/29» آرزو کنند و این بی خرد گوید: «یا لَیتَ بَینی و بَینَهُم أمَداً بَعیداً»، که نعمت عظیم الشأن انسانی را کفران کرده ام و از رویشان شرمسارم.

إلهی، دردمند ننالد چه کند. درمان ده تا بیشتر بنالم!

إلهی، چهل و سه سال از من بگذشت، نمی دانم چهل و سه آن عمر کرده ام یا نه؟

إلهی،  بنده را با کاش چه کار و از لَیتَ و لعلَّ چه حاصل.

إلهی، راه تو، به بزرگی تو دشوار است، و شگفتا که این مور لنگ را آرزوی دیدار است.

إلهی، از گناه این و آن رنج می برم که از چون تویی رو گردانیدند.

إلهی، از دردم خرسندم که درمانش تویی.

إلهی، شیدایی جانان را با حور و قلمان چه کار.

إلهی، شکرت که تا کنون خواننده بودم و اینک گوینده.

إلهی، این بی تمیز با این که عمری در نحو و صرف صرف کرده است، هنوز تمیز بین منادی و منادا و مشتق و مشتقٌ منه را نگذاشته است.

إلهی، ادراک هرمان می کنم شکرت که به دردم رسیدم که طبیب، طالب دردمند است.

إلهی، عمری اهل شهری را به سوی تو خواندم که اگر خودم عامل یک صدهزارم آنچه گفتمی بودمی، از ملک برتر شدمی. ولی «یا مَن أظهَرَ الجمیل و سَتَر القبیح» یک شهر به حسن، حُسن ظن دارند و حسن به تو. وی را در رستاخیز رسوا مکن و از چشم آنان دورش بدار،که از روی همه شان شرمسار است!

إلهی، در شگفتم از این گله گله أشباه الناس و رمه رمه آدمی پیکر، که یکی نمی گوید من کیستم.

إلهی، حسن زاده چگونه دعوی بی گناهی کند که آدم و حوّا زاده است نه ملک، و چگونه از آمرزش تو ناامید باشد که (ربّنا ظَلَمنا- اعراف/32) گوست، نه (بما أغوَیتَنی- اعراف/16- حجر/39).

إلهی، هر چه راز بود به پیغمبرت گفتی و آن ستوده بر ما ننهفت بر یافتن آنها، ما را دریاب!

إلهی، عابد دون معبود است و امام أشرف از مأمون؛ آدم مسجود ملائکه است. این شیطان پرستان پست تر از ابلیس اند.

إلهی، رسولت فرموده: «شرّالعَمی عمیُ القلب» و چه نیکو فرمود که کور چشم سر، از مشاهده خلق محروم است و کورِ چشم دل از رویت حق. حسن را چشم سرِ بینا داده ای چشم دلِ بینا نیز ده تا خلق بین حق بین شود!

إلهی، اسمم را حسن کردی، که «الأسماءُ تنزُلُ مِنَ السماء»؛ خَلقم را حسن کردی، که (تبارک الله أحسن الخالقین- مومنون/14)؛ خُلقم را حسن گردان، که (یُبدّل الله سیّئاتهم حسنات- فرقان/70).

إلهی، روزگاری تو را به آواز بلند می خواندم، اکنون از آن استغفار می کنم، که ( إذ نادی ربّه نداءً خفیّاً- مریم/3)

إلهی، سالیانی به خواندن اشارات و أسفار و شفا و فصوص دلخوش بودم و اکنون به گفتن آنها. عاقبت حسن را حسن گردان!

إلهی، کدام بیشرمی از این بیشتر که بنده در حضور مولایش بی ادبی کند.

إلهی، محاسن حسن به بیاض مایل شد، وجه قلبش را نورانی کن، که از (یَومَ تَبیضُّ وُجُوهُ وَ تَسوَدُّ الوجوه- آل عمران/106) اندیشه دارد.

إلهی، چه شگفتی از این بیشتر که ماء مهین خوانا و نویسا شود و صلاله طین گویا و شنوا.

إلهی، این همه خواب و بیداری ام (ربِّ ارجعونِ- مؤمنون/99) گفتن بود و از جناب شما پذیرفتن، دیگر به چه رو (ربِّ ارجعون) گویم که (إنّا إلیه راجعون- بقره/156) گویم.

إلهی، هراس حسن از خویش، بیش از اهرمن است، که این دشمن بیگانه است و آن آشنا و همخانه.

إلهی، نعمتهایی که به حسن داده ای تا قیامت نه تواند احسا کند و نه تواند از عهدۀ شکر یکی از آنها برآید.

إلهی، آنچه به حسن داده ای همه از تفضّل آن ولی نعم بود، وگرنه این منعم چه کاری کرده است تا به موجب آن استحقاق ثوابی را داشته باشد؛ باز هم چشم توقّع به تفضّل آن جناب دارد که دست دیگر نمی شناسد.

إلهی، یکی بئر حفر می کند و غذا را به کنز می رسد. حسن ضرب یضرب صرف می کرد و به «کُنتُ کَنزاً» دست یافت.

إلهی، دربارۀ انبیایت فرمودی (و کذلک جَعَلنا لکلّ نبیّ عَدُوّاً شیاطینَ الإنس و الجنّ- انعام/112)، حسن پرتوقّع می خواهد که نشانۀ تیرهای شیاطین زمانه نشود!

إلهی، حسن که منزلی طی نکرده و به مقامی نائل نشده این همه از أشباهُ الناس اشمئزاز دارد؛ کسانی که منازلی سیر کرده اند و به مقاماتی رسیده اند، از حسن چقدر بیزاری می جویند.

إلهی، این حرفها را کی به من یاد می دهد و از کجا نازل می شود؟

إلهی، حسن روزگاری نگذرانید، بلکه روزگار بر او گذشت.

إلهی، شکرت که از شرق تا غرب عالم به حسن خدمت می کنند.

إلهی، در شگفتم از کسی که گوید به فلانی مرگ ناگهانی رسید.

إلهی، تا کنون به زحمتم از بیرون می طلبیدم، و اینک به رحمتت از درون می جویم.

إلهی، شکرت که در کسوتیَم، که اهل معصیت از آن شرم دارند.

إلهی، این بنده از روی خود شرمنده است، چگونه از پروردگارش شرمسار نباشد.

إلهی، چگونه شکر این نعمت گذرام که اجازه ام داده ای تا نام نیکوی تو را به زبان آورم و در پیشگاهت با تو گفتگو کنم و نامه ات را بگشایم و بخوانم، وگرنه «أین التُّراب و ربُّ الأرباب.»

إلهی، چون از تو پرسند، دانایان کلید سرگردانی ام دهند که در دل است؛ خودِ دل در کجاست؟

إلهی، چگونه حسن از عهدۀ شکر وجودت برآید که دارِ غیرمتناهی وجودت را به او بخشیدی.

إلهی، شکرت که دیدگان بینایم دادی که پرتو جمال دل آرایت را در مرائی و مجالی اسمای حسنا و صفات علیایت تماشا می کنم و از آن لذّتی می برم که خود دانی.

إلهی، در پگاهی، تنی چند را بر خاکدانی گردآمده دیدم که یکی با تیغۀ آهنی و دیگری با ترکۀ چوبی آن مزبله را با چه حرص و ولعی  می کاویدند تا باشد که پاره پارچه ای یا چرمی یا کهنۀ دیگری به دست آرند. حسن چگونه از عهدۀ شکرت برآید که شب و روز کتاب تو را و کتاب اولیایت را ورق می زند و دل آنها را می کاود و از معانی آنها که نسیم بهشتند دماغ جانش معطّر می گدد. بار خدایا، اگر آن خاکدانی ها بدان کار نباشد، حسن پاکدان بدین کار نتواند بود. پاداش نیکشان ده که بر بنده حق دارند!

إلهی، شکرت که همۀ کواکب و ایّام را برای حسن سعد گردانیدی.

إلهی، جمعی از تو ترسند، و خلقی از مرگ، وحسن از خود.

إلهی، از کتاب ها پاسخِ پرسش خواستن و حل مشکل طلبیدن، عیال سفرۀ دیگران بودن است. «یا غنیّ و یا مُغنیّ»، «یا ملیّ و یا معطی» تا کی جیره خوار این و آن باشم و در کنار خوان آنان نشینم، هر چند بر سر هر سفره رزّاق تویی.

إلهی، یکی نان دارد و دندان ندارد، ویکی جان دارد و جانان ندارد. شکرت که حسن هم این دارد و هم آن دارد.

إلهی، ایام اواخر رجب 1391 هـ . ق. برایم چون نیمۀ آن روز استفتاح بود که به تدریس أسفار افتتحاح کردیم. بار خدایا، چگونه شکرت کنم که هر روز در وصف اسمای حُسنا و صفات اولیا و اطوار جلوه های جانفزای تو سرگرم و دلخوشم.

إلهی، خوشا آنان که چون عین ثور، چشم بینا دارد و مانند قلب أسد و عقرب، دلی آتشین و روشن و مثل جوزا در راه تو، میان سخت بر بسته است!

إلهی، حسن غبطۀ حال عقرب می خورد که عقرب کجا و حسن کجا؛ آن رو به مشرق دارد و این مغربی است؛ آن را قلب روشن است و این را ظلمانی؛ آن تاج بر سر پیش چشمش ترازوی داد است و این بیدادگر طغیان در میزان کرده است؛ آن سیر آسمانها می کند و این زمین را نپیموده است؛ آن شب و روز بیدار است و این در خواب؛ آن به صراط مستقیم است و این کجرفتار منحرف؛ آن هوشیار برای دفع عدوّ سلاح تیر و کمان و نیش از پشت دارد واین غافل بی سلاح در کمند دیواَندر؛ و چه خوش گفته اند که: «کُونُوا عَقارِب أصلَحتَها فی اذنابها؛ فإنّ الشیطان لَن یُراوِغ الإنسان الاّ من ورائه»؛ لاجرم آن نیکبخت از هفت آسمان برتر شد و این تیره بخت هنوز خاک نشین است.

إلهی، شکرت که به ناز و نعمت پرورده نشدم، وگرنه از کجا حسن می شدم.

إلهی، اگر حسن مال می یافت و حال نمی یافت، از حسرت چه می کرد؟

إلهی، چون است که اندوه تو مایۀ دل شادی است و بندگی تو براتِ آزادی؟

إلهی، شکرت که روزنه ای از عوالم ملکوت را به رویم گشودی. (ربِّ زِدنی عِلماً- طه/114). رَبِّ زِدنی فیکَ تَحَیُّراً! ربِّ أنعَمتَ فَزِد!

إلهی، در این شب دوشنبه بیستم شهر رسول الله 1391هـ . ق. از استغفارهایم و از عبادتهایم جملگی استغفار می کنم. «یا توّاب یا غفورُ یا رحیم یا مَن یُحِبُّ التوّابین»، توبه ام را بپذیر!

إلهی، من خودم را نشناختم تا تو را بشناسم.

إلهی، حسن از حال مار غبطه می خورد که چون پیر شود چهل روز گرسنه بماند و تحمّل رنج گرسنگی کند، سپس به زمین فرو رود و چون بیرون آید پوست افکنده و جوان شده باشد، که کلمه و روح ممسوح تو، مسیح علیه السلام به حواریون فرمود: «کونوا کالحَیَّّة»؛ مار پیر از پوست به در آید و جوان شود، جوانی حسن بگذشت و آثار پیری در او نمودار شد و هنوز در حجابها گرفتار است.

إلهی، تا کنون می گفتم جهان را برای ما آفریدی، اکنون فهمیدم که خودت هم برای مایی.

إلهی، ادراک مفاهیم اسما که بدین پایه لذّت بخش است، ادراک حقایق آنها چون خواهد بود؟

إلهی، حسن که بدین اندازه حسن است، حسن آفرین چون باشد؟ (فتبارکَ الله أحسنُ الخالِقین- مؤمنون/14)

إلهی، اگر حسن از تو جز تو خواهد، فرق میان او و بت پرست چیست؟

إلهی، از گفتن نفی و اثبات شرم دارم که اثباتیم؛ «لا إله الاّ الله» را دیگران بگویند و«الله» را حسن.

إلهی، شکرت که دلِ بی دردم را به درد آوردی.

إلهی، شکرت که اوّلم را به آخر مأوّل کردی و آخرم را به اوّل مبدّل.

إلهی، شکرت که تا خودم را شناختم، تنِ خسته و دلِ شکسته دارم.

إلهی، تا کنون می گفتم داراتر از من کیست که تو دارای منی، از آن گفتار پوزش خواهم که اینک 13 شهر رمضان 1391 هـ . ق. گویم که داراتر از من کیست که تو دارایی منی.

إلهی، ما هنوز حرف های این جهانی را نفهمیدیم تا توقّع آن جهانی را داشته باشیم.

إلهی، چه فکرهایی می کردم و به دنبال این و آن می رفتم و این در و آن در می زدم و موفق نمی شدم و خداخدا می کردم که چرا موفق نمی شوم. بار خدایا، شکرت که جوابم را ندادی و چه نکو شد که نشد، وگرنه حسن نمی شدم. تسلیم توأم؛ حکم آنچه تو فرمایی، لطف آنچه تو اندیشی.

إلهی، ندانسته از تو قرار می خواستم، اینک دانسته از تو بیقراری می خواهم، که مظهَر «یا مَن کُلُّ یومٍ هُو فی شأن» ام.

إلهی، خوش آن مُنعَم که مظهَر (هُو یُطعِمُ و لا یُطعَم- انعام/14) است.

إلهی، جایی که محمدبن عبدالله، انسان کامل، صاحب مقام محمود، خاتم انبیا، «ما عَرَفتُکَ حقَّ مَعرفَتِک و ما عَبَدتُکَ حَقَّ عِبادَتِک» گوید، حسن بن عبدالله، انسان نمای جاهل، باید «ما عَبَدتُکَ و ما عَرَفتُکَ» گوید.

إلهی، توانگران به آزاد کردن بندگان رستگارند، این تهی دست را به بنده کردن آزادان سرافراز فرما!

إلهی، دردمند دل آگاهت پنهانی و دزدکی می گرید تا نامَحرمان به حرم خانۀ سرّش دست نیابند، و آشکارا لبخند دارد تا نا بخردان دیوانه اش نخوانند.

إلهی، تا به حال می گفتم گذشته ها گذشت. اکنون می بینم که گذشته هایم نگذشت، بلکه همه در من جمع است. آه آه، از یوم جمع.

إلهی، در فکر فهمیدن حروف مقطّعۀ کتابت بدین جا رسیدم که تمام کلماتت حروف مقطّعه اند. خنک آن که اهل قرآن است!

إلهی، این روزگار، طوفانیتر از طوفان نوح است و قرآن، کشتی نجات. خوشا به حال اصحاب السفینه!

إلهی، گاهی در انواع مخلوقات گوناگون تو ماتم و گاهی در افراد لونالون آنها، و بیش از همه در اطوار جورواجور خودم؛ «ربِّ زِدنی فیکَ تَحَیُّراً!»

إلهی، بدا به حالم اگر مرگم به حَتفِ أنف باشدو بس! «یا حَیُّ یا مُحیی»، جز تو که حیات دهد؟

إلهی، تا کنون به امیدواری سر به بالا می داشتم و خداخدا می کردم، اکنون به شرمساری سر به زیر افکندم که چرا چون و چرا می کردم.

إلهی، اعیانتر از من کیست، که با تو همنشینم.

إلهی، خوشا به حال کسانی که لذت جسمانی شان عقلانی شد!

إلهی، از تو شرمنده ام که بندگی نکردم، و از خود شرمنده ام که زندگی نکردم، و از مردم شرمنده ام که اثر وجودی ام برای ایشان چه بود.

إلهی، گوینده ای گفت: «کُلُّ مَن فی الوجودِ یَطلُبُ صیداً. إنّما الإختلاف فی الشَّبَکات.» تو خود گواهی که بدترین شبکه، شبکۀ صید من است. از شرّ آن به تو پناه می برم، که جز تو پناهی نیست.

إلهی، توفیقم ده که یکبار «أستغفرالله و أتوبُ الیه» بگویم، که هنوز از گفتن آن شرم دارم.

إلهی، تا کنون خودم را بر منبر گوینده می پنداشتم و حضّار را مستمع، ولی اکنون می بینم گوینده تویی و من و مستمع، هر دو، مستمعیم.

إلهی، شاه به خیال شاد است و حسن به عقل.

إلهی، تا به حال می گفتم (لا تأخُذُهُ سِنَةٌ و لا نَوم- بقره/255.) الآن می بینم مظهرش را هم (لا تأخذهُ سِنَةٌ ولا نوم).

إلهی، وقتی حسن چشم باز کرد که دست و پا بسته است.

إلهی، شکرت که دوستانم عاقلند و دشمنانم احمق.

إلهی، شکرت که به حسن دختر دادی و پسر دادی و از هر یک چیزها به وی خبر دادی.

إلهی، تا به حال می پنداشتم معرفت نفس، مرقات معرفت توست. شکرت که مرقات را اسقاط کردی و به سرّ اشارت نبی و وصی «مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ»، «أعلَمُکُم بِنَفسهِ أعلَمُکُم بِرَبِّهِ»، آشنا فرمودی.

إلهی، شکرت که به هر سو رو می کنم، کریمۀ (فَأینما تُوَلُّو فَثَمَّ وَجهُ الله- بقره/115)، برایم تجلی می کند.

إلهی، شکرت که دنیایم آخرتم شد.

إلهی، شکرت که از ظرف لغوِ زمان به در بردی و در ظرف فوق آن مستقرّم کردی.

إلهی، خوشا به حال کسانی که همیشه مُحرمند، که ایشان مَحرم توأند!

إلهی، وقتی بیدار شدم که هنگام خوابیدن است.

إلهی، الحمدلله که در این حال به از این چه گویم و چه کنم.

إلهی، چه کنم که تا کنون از بیرون می جستمت و درونی بودی، و اکنون از درون می جویمت و بیرون شدی.

إلهی، جز تو از انسان بزرگتر کیست و در پیشگاهت از من کوچکتر کیست؟

إلهی، شکرت که پیشه ام گازری و مامایی است.

إلهی، روی زمینت حیوانستان شد؛ حسن را به آسمان انسانستانت انس ده!

إلهی، این چه وادیی است که تا بخواهم سر مویی نزدیک شوم فرسنگها دور می شوم.

إلهی، خاطر ما را از خطور خطیئه نگه دار!

إلهی، به حق آنانی که از دیدۀ مردم غایبند، این غایب را در حضور بمیران!

إلهی، دل خوشم که شاخه ای از شجرۀ طوبایم.

إلهی، ساعد علوی ام ده تا ابراهیم سان بتِ نفس را بشکنم، و نفثَم را نفس رحمانی گردان تا عیسی آسا در دمم!

إلهی، خوشا آنان که در فَلَوات عشق تو هایمند و از خود به در شدند و به تو قایمند!

إلهی، این گدایان جان برای جماد می دهند، حسن جان برای حیات ندهد؟

إلهی، همه در شهرالله عبادت می کنند و حسن تجارت سر به سر خسارت.

إلهی، حسن به قدر سَمُّ الخِیاط یک روزنه به حُسن مطلق راه یافت، این همه لذت و ابتهاج دارد، آنان که برایشان هزار باب و از هر بابی هزار باب دیگر گشوده شد چون خواهند بود، و تو خود چونی؟

إلهی، تو که یوسف آفرینی حسن از زلیخا کمتر باشد، و تو که لیلی آفرینی حسن مجنون تو نباشد؟!

إلهی، چگونه شکر این موهبت را بجا آورم که اگر شرق تا غرب را کفر بگیرد، در کاخ ربوبی ایمانم سرِ مویی خلل راه نمی یابد.

إلهی، تا کنون به نادانی از تو می ترسیدم، و اینک به دانایی از خودم می ترسم.

إلهی، حسن که از فهمیدن کتب تدوینی این همه ابتهاج و لذّت دارد، کسانی که کتب تکوینی را می خوانند و زبانشان را می دانند و مبیّن حقایق اسمائند چگونه اند، و کسی که با تو در گفت و شنود است چگونه است؟

إلهی، ما که از فاضل چشیدۀ دیگران بدمستی می کنیم، چشیده ها چونند.

إلهی، شکرت که از اساتید بی رنگ رنگ گرفته ام.

إلهی، خوشا آنان که فقط با تو دل خوش کرده اند!

إلهی، لطف فرموده ای این کمترین را با کتب آشنا کرده ای؛ لطفت را مزید بفرما و با صاحبان کتب آشنایش کن!

إلهی، درجات پدر و مادرم را مزید گردان که اگر ایشان أحسن نمی بودند، من حسن نمی شدم!

إلهی، شکرت که دارم کم کم مزّۀ پیری را می چشم.

إلهی، گاهی «أعوذُ بالله مِنَ الشّیطان الرّجیم» می گفتم؟، و گاهی (أعوذُ بِکَ مَن هَمَزاتِ الشَّیاطین- مؤمنون/97)، و گاهی «أعوذُ بِکَ مِن شرّ الوسواس الخَنّاس». از امشب که لیلۀ سبت رابع صفر 1393 هـ . ق. است اجازت می طلبم که «رَبِّ أعوذُ بِکَ مِنّی» بگویم.

إلهی، شکرت که از ابلهان رنج می برم.

إلهی، اگر حسن جهنمی است، جهنمی عاقلی را رفیق او گردان!

إلهی، شکرت که شب و روز به پرندگان بال و پر می دهم.

إلهی، حسن از حرف «تا» کمتر باشد که فعلش چون ذاتش خاصّ اسم شریفت است، تاء قسم خاصِّ تو باشد و حسن نباشد.

إلهی، در شگفتم از کسانی که چون و چرایی، و کاش کاش گویند.

إلهی، این و آن گویند بهای یک گرده نان پنج قران است. حسنِ بی بها گوید هرگز آن به بها در نمی آید. در ازای هر لقمه و جرعه از ازل تا ابد شکرت.

إلهی، موج از دریا خیزد و با وی آمیزد و در وی گریزدو از وی ناگزیر است؛ (إنّا لله و إنّا إلیهِ راجِعون- بقره/156.)

إلهی، شکرت که دیدۀ جهان بین ندارم (هُوَ الأوّل و الآخِرُ و الظاهِرُ و الباطِن- حدید/3.)

إلهی، این کلمۀ ناتمام خوشحال است که به اسم، سه حرف از حروف مقطّعۀ فرقانت را داراست. کلمات تامّه ای که به حقیقت همۀ مقطّعۀ قرآنت را دارایند چونند؟

إلهی، شکرت که نفخه و نفثی از دمی عیسوی را به حسن داده ای که مرده زنده می کند.

إلهی، به حقیقت خودت، مَجاز ما را تبدیل به حقیقت کن!

إلهی، شکرت که توشه ای جز توکّل ندارم.

إلهی، شکرت که فهمیدم که نفهمیدم، و رسیدم که نرسیدم.

إلهی، شکرت که در سایۀ انسان کامل به سر می برم.

إلهی، شکرت که جوان مرگ نشدم.

إلهی، شکرت که هرجایی یک جایی شدم.

إلهی، شکرت که شاخه ای از شجرۀ طوبایم.

إلهی، شکرت که در حول حاملین عرشم.

إلهی، به نعمت حضور، قلبم را از خطور ذنوب باز دار!

إلهی، شکرت که در این شب مبارک، به لیلةالقدر رسیدم (یازده ربیع الأوّل 1394 هـ . ق).

إلهی، شکرت که مَجاز را قنطرۀ حقیقت گردانیدی تا از لیلةالقدر زمانی زمینی به لیلةالقدر آسمانی رسیدم.

إلهی، به حرمت راز و نیاز اهل راز و نیازت این نااهل را سوز و گداز ده!

إلهی، توفیق شب خیزی و اشک ریزی به حسن ده!

إلهی، امروز بیناتر از من کیست که تو را می بینم، و شنواتر از من کیست که سخن تو را می شنوم، و گویاتر از من کیست که از تو سخن می گویم، و داراتر از من کیست که تو را دارم.

إلهی، این بنده ات را از نیّت گناه حفظ کن!

إلهی، شکرت که دلم را به شروق جمالت و سیر در نور کمالت نورانی کرده ای.

إلهی، شکرت که در این لیلۀ چهارشنبه بیستم جمادی یکم 1394 هـ . ق. دری از علم را به رویم گشوده ای.

إلهی، شکرت که حیوانی را در قفس نکرده ام. دستم ده که درِ قفس شده ها را رهایی دهم!

إلهی، شکرت که فهم بسیار چیزها را به حسن عطا فرموده ای و دهنش را بسته ای.

إلهی، شکرت که دی دلیل بر اثبات خالق طلب می کردم و امروز دلیل بر اثبات خلق می خواهم. « کیفَ یُستَدِلّ علیکَ بِما هوَ فی وجودهِ مفتقرٌ إلیک.»

إلهی، ظاهرم را چون باطن مخلصان گردان و باطنم را چون ظاهر مراعیان!

إلهی، در شگفتم که با نادانی اندوهگینم و با دانایی اندوهگین تر.

إلهی، شکرت که از آنچه در سر دارم اگر از سر گذارم سرِ دارم، و اگر نگذارم سردارم.

إلهی، در راهم و به همراه درد و آهم، آهم ده و راهم ده!

إلهی، شکرت که حسن تا کنون شاکر و حامد بود و اکنون شکر و حمد شد.

إلهی، به قدر معرفتم تو را پرستش می کنم، که به وفق اقتضای عین ثابت، زمین شوره نبود مثل نابت.

إلهی، آدمِ شب کور کجا و عبد شکور کجا؟ که شب کور شکور نباشد.

إلهی، حسن زاده آدم زاده است، چگونه دعوی بی گناهی کند.

إلهی، اگر مُذنب نباشد غفّار کیست، و اگر قبیح نباشد ستّار کیست؟

إلهی، همه کار تو را می کنند و حسنت هم بیکار نیست.

إلهی، خروس را در شب خروش باشد و حسن خاموش باشد!

إلهی، اگر الفاظم نارساست، داستان سنگ تراش و شبان موسی است.

إلهی، حسن که از شنیدن یک ندای «التوحیدُ أن تَنسی غیرالله» این همه ابتهاج دارد، ابتهاجِ خاتم گیرندۀ قرآن چه حد است، و خود ابتهاج تو چون است. إلهی، به ابتهاج خودت و به ابتهاج خاتمت، ابتهاج حسن و دیگر نفوس و الهه ات مزید گردان و وعدۀ حق «لَدینا مَزید» ات را در حقّشان اکید فرما!

إلهی، می دانم که می دانی، اما چگونه می دانی خودت می دانی. (ألا یَعلَمُ مَن خَلَقَ و هُوَ اللطیفُ الخَبیر- ملک/14.)

إلهی، اگر گویم سگ کوی توأم، از روی سگ اصحاب کهف شرمنده ام.

إلهی، مسّ سگ اصحاب کهف بی طهارت روا نبود، و حسن را طهارت نباشد؟!

إلهی، شنیدم که فرمودی: چه کنم با مشتی خاک مگر بیامرزم.

إلهی، شکرت که اگر شاهدان آسمانی از حسن باخبر باشند، سهیل اهلاً و سهلاً گوید، و کفَّ الخَضیب کف بر کف زند، و زهره چنگ در چنگ.

إلهی، سعود برزخی ام را اعتلای عقلانی ارتقا ده!

إلهی، به وحدتت خلوتم ده و به کثرتت وحدتم!

إلهی، اگر من بنده نیستم، تو که مولای من هستی.

إلهی، «یا أحکمَ الحاکمین و یا میسَرَ کُلَّ اسیر!»

إلهی، حکم محکم «کلّ میسرٍ لِما خلق له» بر حسن حاکم است؛ حکم آنچه تو فرمایی محض لطف است.

إلهی، خوشا به حال کسانی که نه غم بز دارند و نه غم بزغاله!

إلهی، از سرّ دل نشینت لب دوختم، و از شرّ آتشینم سوختم.

إلهی، آنچه از کلام تو نیوشیدم در خروشم، و آنچه از جام تو نوشیدم در جوشم، با این همه جوش و خروشم خاموشم، به امید آن که دم به دم نیوشم و نوشم.

إلهی، حسن را همین فخر بس که مقام واقعی حلقه به گوشی ابدی، از چون تو سلطان حقیقی سرمدی دارد.

إلهی، دلی همدم با آه و انین است، و دلی همچون تنورآتشین است، و دلی چون کورۀ آهنگران

است، و دلی چون قلۀ آتش فشان است؛ وای بر حسن اگر دلش افسرده و سرد چون یخ باشد و

پابند به مبرز و مطبخ!

إلهی، در سجده بر شاکلۀ کوه هو هستم، این مصدوق را مصداق (کلُّ یَعمَلُ علی شاکلتِه-

إسراء/84) قرار ده!

إلهی، از پیمبرانی چیزها آموختم: از حضرت نوح نجی الله: (فَفِرّوا الی الله- ذاریات/50)، و از حضرت یعقوب اسرائیل الله: (إنّما أشکوا بَثّی و حُزنی الی الله- یوسف/86.)

إلهی، حسن تویی، و حسن حسن نماست.

إلهی، اگر بهشت شیرین است، بهشت آفرین شیرین تر است.

إلهی، حقیقت حدیث برزخی رؤیایم را که قال رسول الله صل الله علیه و آله و سلم: «معرفة

حکمة متن المعارف»، مرزوقم بفرما!

إلهی، گاه گاهی می نمایی و می ربایی، نمودنت چه دلنشین است و ربودنت چه شیرین.

إلهی، آنکه درد دارد آه و ناله دارد، شیرینتر اینکه سفیر صادقت فرمود: «إنَّ آه اسمٌ مِن أسماء

الله تعالی، و إذا قال المریض: آه: آه، فقد استغاث بالله»، حسن از ملت ابراهیم أوّاب است، آه،

آه.

إلهی، سفیر کبیرت فرمود: «المؤمنُ مِرآةُ المؤمن.» اگر من مؤمنم تو هم مؤمنی، چه آخر

حشرم گواه است که (هو الله الذی لا إله الاّ هو الملک القدّوس السلام المؤمن المهیمن العزیز

الجبّار المتکبّر- حشر/23.)

إلهی، من از گدایان سمج، درس گدایی آموختم.

إلهی، شکرت که حسنت را سمَت نون وقایه داده ای، که حسن آفرین و حسن، وقایۀ یکدیگرند. «سبحانک اللهم أنت اهل التقوی»، که فرموده ای: (إن تتّقواالله یجعل لکم فرقاناً- انفال/29.)

إلهی، نماینده ات فرمود: «القلبُ حرَمُ الله»؛ حرَمت را حفظ بفرما!

إلهی، «لک الحمد»، که حسن را با شاهدان آسمانی آشنا کرده ای و اطلس بی نقش نفسش را قبّۀ زرقاء.

إلهی، اگر مردم لذت علم را بدانند، کجا اهل علم را سر آسوده و وقت فراق خواهد بود.

إلهی، هر کس به حسن حرفی آموخت، تو از وی راضی باش و او را از وی راضی بدار!

إلهی، «یا قابض و یا باسط!» جزر بحر، مد را در پی دارد، و محاق قمر، بدر را، و ادبار فلک و عقل، اقبال را، و قوس نزول، صعود را؛ قلب حسن در قبض است و امیدوار بسط است.

إلهی، از قبض شاکی نیستم، که در مصحف عزیزت قبض را بر بسط مقدم داشته ای: (والله یقبض و یبسط و الیه ترجعون- بقره/245) فرموده ای، و نمایندگانت در مناجات ها به تأسّی کلامت «یا قابض و یا باسط» گفته اند.

إلهی، حسن در قبض، صابر است، که قبض و قضا و جمع و قرآن با همند، و بسط و قدر و فصل و فرقان با هم. اگر یوم الجمع نباشد یوم الفصلی کدام است؛ و اگر قضا نباشد قدر کدام، و اگر قرآن نباشد فرقان کدام، و اگر قبض نباشد بسط کدام.

إلهی، اگر جز این در، در دیگر است نشان بده!

إلهی، کسانی که دیرتر گرفته اند پخته تر و قوی تر شده اند. حسن خام است ولطف آنچه تو فرمایی.

إلهی، عینم را چون علمش بی عیب و شین بدار!

إلهی، تا تو لبیک نگویی، کجا من إلهی گویم.

إلهی، معنا رساست و ورای این الفاظ نارواست؛ ما را به الفاظ ناروای ما مگیر!

إلهی، آنکه از مرگ می ترسد از خودش می ترسد.

إلهی، شکرت که یک زمینی آسمانی شد.

إلهی، بسیار ما اندک است و اندک تو بسیار، و فرموده ای: گرچه بسیار تو بود اندک ز اندکت می دهند بسیارت.

إلهی، عارف را به مفتاح بسم الله، مقام «کُن» عطا کنی، که با«کُن» هر چه خواهی کنی کن. با این جاهل بی مقام هر چه خواهی کنی کن که آن کلید دارد و این کلید دارد.

إلهی، همۀ الفاظ یونانیان یک سوی و اسم عالم به لفظ قوس موس یک سوی.

إلهی، ابلیس رجیم را بلاواسطه خطاب کنی، و انسان کامل  را من وراء حجاب، که نه آن آیت قرب است و نه این رایت بُعد.

إلهی، شکرت که از افکار رهزن عاصمم بوده ای.

إلهی، دل چگونه کالایی است که شکستۀ آن را خریداری و فرموده ای: «پیش دلشکسته ام».

إلهی، اگر یک بار دلم را بشکنی، از من چه بشکن بشکنی.

إلهی، آن که دنبال درک مقام است، غافل است که مقام در ترک مقام است. حسن را در مقامش مقیم و مستقسم بدار!

إلهی، با ستّاری و غفران جزا خواستن کفران است.

إلهی، همنشین از همنشین رنگ می گیرد. خوشا آنکه با تو همنشین است! (سِبقة الله و مَن أحسن من الله سبقة- بقره/138)

إلهی، از جهنم بُعد و حرمان از درک حقایق، رهاییم ده!

إلهی، لذت ترک لذت را در کامم لذیذتر گردان!

إلهی، حسنت کودک زبان نفهم بهانه گیر است، با هزار (لن ترانی- اعراف/143)، (أرنی-اعراف/143)گوست.

إلهی، چگونه از عهدۀ شکرت برآیم که روزی با کتاب موش و گربۀ عبید زاکان فرحان بودم و امروز به تلاوت آیات قرآن الرحمن.

إلهی، مجاز ما را تبدیل به حقیقت بفرما!

إلهی، آفتاب گردانه و آفتاب پرست عاشق آفتاب باشند، و حسن عاشق آفتاب آفرین نباشد؟

إلهی، تو که بی نیاز بی انبازی و به رایگان می بخشی، حسن هم که درویش گدای توست، بخششت را با درویشانت بیش بفرما!

إلهی، با همۀ شیرین زبانی و شیرین کاری ام نمی دانم چه کاره ام.

إلهی، اصطلاحات انباشته را دانش پنداشته ای. «یا نور السموات و الأرض»، قلب ما را مورد مشیّت «العلم نورٌ یقذفه الله فی قلب مَن یشاء» قرار بده!

إلهی، آکنده از عبارات اصطلاحی ام، که حجاب معرفت شهودی شده اند. خوشا مطایایی که با قلب بی رنگ، حامل عطایایت شده اند!

إلهی، همین قدر فهمیده ام که خداست و دارد خدایی می کند.

إلهی، جان به لب رسید تا جام به لب رسید.

إلهی، در روزگاری افتاده ایم که سلام ما را جواب ندارد.

إلهی، وای بر حسن اگر از تو نترسد و از او بترسند!

إلهی، شکرت که به بلای شهرت مبتلا نشده ام.

إلهی، حقیقتی که از دانش ترازو به دست آمد این است که تو «فصل حقیقی همه ای».

إلهی، حسن را در اولاد و احفاد و اثبات و ذراری اش حفظ بفرما!

إلهی، موی حسن سفید شد و خوی حسن سفید نشد.

إلهی، حسن را با عروس اقلیدس چه کار، با عروس قرآنش بدار!

إلهی، حسن را با کسانی که همنشین تواند همنشین بفرما!

إلهی، حسن را یکرنگ تعلّق «سبقة الله» بسند است و دیگرها بند.

إلهی، آنکه رسیده است خاموش است، حسن نارسیده در جوش و خروش است.

إلهی، آنکه در حجاب نیست تنها تویی.

إلهی، شکرت که حسن را با کتابت آشنا کرده ای.

إلهی، حُجَجَت را حُجُبت قرار داده ای، حسنت را حجاب حُجُبت قرار ده!

إلهی، امشب که شب قدر است همه قرآن به سر می کنند، حسن را توفیق ده که قرآن به دل کند!

إلهی، مایۀ عزّت حسن آمده حکم ذوالمنن

هرچه بدو قدر دهد هر چه بر او قضا کند

إلهی، رویم را نیکو کردی، خویم را هم نیکو گردان!

إلهی، اولیای تو خزف را گوهر شب چراغ می کنند، بلکه سگ را آدم می کنند، حسن هم (کَلبُهم باسط ذراعیه بالوصید- کهف/18)

إلهی، شکرت که اقتضای عین ثابت حسن، اغتذای از مأدبۀ محمّد و آل محمّد است.

إلهی، شکرت که از پستان ایمان و طهارت و تقوی شیر خورده ام.

إلهی، چه جویم که غایت نشان از تو بی نشانی است، و چه گویم که نهایت عرفان به تو سرگردانی است.

إلهی، حسن بسیاری از جنازه های زنده را می بیند و می گوید: «الحمد لله الذی لم یجعلنی من السواد المخترم».

إلهی، قرآن و انسان عرفان و برهان یکی اند و از هم جدایی ندارند، حسن را تأحد جمعی ده!

إلهی، سین را در دل حسن نهاده ای، یاسین را هم در دل حسن نِه!

إلهی، خوشا به حال کسانی که عبادت محبانه دارند!

إلهی، «سبحانک و تعالیت»، قطرۀ ماء مهین را چه منیّتی و چه مُنیتی؟

إلهی، به عزّت جمال اسم عزیز جمیلت، حُسن صنیع شمایل حسنت را از مشایل مُثله مصون بدار و آن گوهری را که اول بار به (نفختُ فیهِ- حجر/29) بدو عطا فرموده ای هم امل بار به (الله یتوفی الأنفس- زمر/42) مقبوض و متوفا بدار.

إلهی، از توبه هایم توبه کردم.

إلهی، آنچه حسن خواست نکو شد که نشد.

إلهی، این آدم نماها که از خوردن گوشت برّۀ گوسفند تا بدین اندازه درّنده اند، اگر گوشت گرگر و پلنگ را بر آنان حلال می فرمودی چه می شدند؟!

إلهی، راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی

دانه  و  لانه  بال  و  پر  و  پرواز  دلی

إلهی، همه تو را خوانند: قمری به قوقو، پوپک به پوپو، فاخته به کوکو، حسن به هوهو.

إلهی، به رحمت رحمانیّه ات نطقم داده ای، به رحمت رحیمیّه ات سکوتم ده!

إلهی، حاصل کار و کوششم این شده است که از غفلت به در آمده ام و در حیرت افتاده ام.

إلهی، شکرت که موت اخترامی دامن گیرم نشده است.

إلهی، شکرت که حسنت هم مشمول موهبت (و إنّی عُذتُ بربّی و ربّکم أن ترجمون- دخان/20) شده است.

إلهی، شکرت که ندای (یا أیّتها النفس المطمئنة- فجر/27) را لبّیک می گویم.

إلهی، شکرت که بر قدم لقمان و ایّوبی مشهد و یعقوبی مشربم.

إلهی، شکرت که به زیارت حقیقت طلعت دل آرای کتابت تشرّف یافته ام.

إلهی، شکرت که در این شهرالله 1414 ه . ق . پیش از لیلةالجَوائز به جایزه رسیده ام.

إلهی، شکرت که فهم خطاب محمدی روزی ام شده است.

إلهی، شکرت که همۀ نقش ها بر آب شد و کثرتی که حجاب بود سراب شد.

إلهی، شکرت که حسن مجذوب نظام احسن وجود است.

إلهی، شکرت که عقل و دینم دستم را بسته اند.

إلهی، شکرت که حسن زمینی احسن آسمانی شده است.

إلهی، حسن روزگاری غرق در کتاب تکوینی و تدوینی است و هنوز در فهم یک حرف، طرفی نبسته است.

إلهی، نبیّ تو خاتم الأنبیاء صلی الله علیه و آله فرمود: «کل اسم من اسماء الله اعظم»، و ولیّ تو صادق آل محمد علیه السلام فرمود: «إنّ آه، اسمٌ مِن أسماء الله»، حسن را از همه اسم اعظم بیشمارت فقط یک اسم اعظم «آه» است که جز آه در بساط ندارد.

إلهی، شکرت که طعمه و لقمۀ من از مأدبه ات قرآن کریم است.

إلهی، حسن، مفت پیر شده است.

إلهی، شکرت که هر کتابی را می خوانم، کتاب وجود خودم را می خوانم.

إلهی، شکرت که زنگ تفریح من گشت و گذار در کتب و دفاتر علمی و تماشای آنهاست چنانکه ولیّ تو امام علی وصیّ علیه السلام فرمود: «الکتبُ بساطین العلما».


التماس دعا

 


برگرفته از ganjinehmazhabi.blog.ir

1 2 3 4 5 ... 9 >>